┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
ساعت دو بامداد است
و من
دلم برایت تنگ شده.
دیشب نیز ساعت ۹ دلتنگی تمام وجودم را پر کرد؛
و میدانم که فردا ۶ صبح؛
وقتی چشمهایم را میگشایم؛
بیتو دوباره
غرق در دلتنگی خواهم شد…
و این دلتنگی
مثل ساعتی بیوقفه
درونم میتپد،
نه خواب میشناسد
نه زمان.
شب
آرام است،
اما دلِ من
پر از هیاهوی نبودنِ توست.
چراغها خاموشاند،
شهر در خواب فرو رفته،
اما چشمهای من
بیدارتر از همیشه
نامت را مرور میکنند.
هر ثانیه
کش میآید،
مثل فاصلهای که
بین من و تو
بیرحمانه قد کشیده.
ساعت
از دو میگذرد،
از سه،
از چهار…
اما هیچ ساعتی
از تو نمیگذرد.
دلتنگی
عجیبترین مهمانِ شبهای من است،
بیدعوت میآید،
بیاجازه میماند،
و تا صبح
تمامِ وجودم را
تسخیر میکند.
گاهی
دست دراز میکنم
سمتِ جایی که نیستی،
و همین «نیستی»
تمامِ جهان را
خالیتر میکند.
یادِ تو
در تاریکی
روشنتر است،
در سکوت
بلندتر،
در نبود
حاضرتر.
چشمهایم را میبندم
تا شاید
در خواب ببینمت،
اما خواب هم
بیتو
راهش را گم کرده.
صبح که میرسد،
نور میتابد،
آدمها بیدار میشوند،
زندگی
از نو شروع میشود…
اما دلتنگی
نه تمام میشود،
نه کم،
فقط
لباسِ روز میپوشد.
و من
میانِ این تکرارِ بیپایان
فقط یک آرزو دارم:
کاش
یکبار
بیخبر،
بیفاصله،
در همین ساعتِ دو بامداد
کنارم مینشستی
و میگفتی:
«من اینجام…
دیگه دلتنگ نباش.»
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
71
19
18
11
7
5
5
4
3
3
3
18
11
4
3
3April 7, 2026 5.6K 82