روزهای آخر شهریور هم اینشکلیه، شبیه چیزی که فاکنر میگه—یکچیز آشنا توی هواست که پر از دلتنگی و حسرت و اشتیاقم میکنه. انگار هرروز رو قبلاً یکبار، یا چندبار، زندگی کردم. باد قبل از بارون میخوره به صورتم و آفتاب کمرمق میتابه به تنم و دلم خاطرههای نو نمیخواد. کتابهای تکراری میخونم، فیلمهای تکراری میبینم، توی خیابونهای همیشگی راه میرم. همین چیزی که توی دستهام دارم کافیه. هیچچیز تازهای نمیخوام. منتظرم پاییز دوباره من رو توی سکوت و وهمش فرو ببره و مثل همیشه رابطهام با پایانها آشفته و متلاطمه. ناآروم و زندهام. راه میرم و به یاد میارم و همین کافیه.
September 21, 2026 168 5