برای کانال
من كتابدار يك كتابخانه ام.کتابخانه ساعت۹ شب تعطيل میشود، اما من معمولأ تا نيمه شب میمانم تا موجودى كتابها را بررسى كنم. تنها، در ساختمانى كه ديگر هيچ كس در آن نيست، ماه گذشته، يك كارت عضويت كتابخانه روى زمين پيدا كردم اعتبارش مربوط به سال ۱٩٧٨ بود.
روى آن نوشته شده بود: ايتن بروكس، ١٣ ساله.،
سی وهفت سال از آن گذشته بود. میخواستم آن را دور بيندازم، اما نوشتهاى كه پشت كارت بود، نظرم را عوض كرد. با دست خط يك كودك نوشته شده بود. وقتى كسى شدم، اين كارت را برمیگردانم.؛ اين جمله از ذهنم بيرون نݥى رفت،
ايتن بروكس چه كسى بود؟ آیا بالاخره كسى، شده بود؟ أيا هيچوقت به كتابخانه برگشته بود؟ در سيستم كتابخانه دنبالش گشتم. آخرين كتابى كه امانت گرفته بود، مربوط به ژوئن ۱۹۸۷ بود؛ رمان بيگانه ها،
آن كتاب هيچوقت برگردانده نشده بود. كارى كردم كه شاید كمى عجيب به نظر برسد. نامش را در اينترنت جست و جو كردم.
بيدايش كردم..
در بخش آگهى ترحيم ايتن بروكس، سه ماه پيش،
در۴۹ سالگی، از دنيا رفته بود.
هركز ازدواج نكرده بود فرزندى هم نداشت.
تمام عمرش در يك كارخانه كار كرده بود اما در اگهى ترحيمش نوشته شده بود:
در صورت تمايل، به كتابخانهاى كمك مالى كنيد كه وقتى خانه پناه من نبود، مرا بزرگ كرد.، همانجا بغضم گرفت پسرى كه فقط يك كتاب امانت گرفته بود، روى كارتش براى خودش قولى نوشته بوده واحتمالأ تا آخر عمر فكر می كرده هرگز به آن قول عمل نكرده است....
اما او كسى شده بود. هر بار كه به كتابخانه كمك مالى می كرد، در واقع به همان جايى برمی گشت كه روزى پناهش داده بود. كارتش را لمينت كردم، داخل قاب گذاشتم و كنار ميز امانت نصب كردم. كنارش نوشتم؛
ايتن بروكس هيچوقت اين كارت را به كتابخانه برنگرداند.. اما با هر كمكى كه به اينجا كرد، دوباره به ما بازگشت.
اﻭ"ﻛسی" شد؛ براى هر كودكى كه امروز، به لطف سخاوت او، كتابى به دست می گيرد""، فكر نمی كردم اتفاق خاصى بيفتد. اما اشتباه مى کردم.
کم كم مردم شروع كردند كارتهاى قديمى كتابخانه شان را برايمان آوردن صدها كارت.. از دههى هفتاد،
هشتاد،
نود... پشت هر كدام هم نوشته بودند امروز چه كسى شده اند ""الان معلمم دمادر سه فرزندم"".
هنوز هم دارم تلاش می كنم.
یک دیوار كامل را با اين كارتها پوشانديم اسمش را گذاشتيم:
ديوار آدمهايى كه كسى شدند.
چون ايتن بروكس فكر میكرد هيچوقت كسى نشده..
اما بی انكه بداند، آغازگر چيزى شد كه خيلى بزرگتر از خودش بود
هفته ى گذشته، زنی هفتادساله وارد كتابخانه شد. مستقيم رفت جلوى كارت ايتن. حدود بيست دقيقه فقط به آن نگاه كرد. از او پرسيدم: حالتان خوب است؟ گفت:
من ايتن را می شناختم معلم دبستانش بودم..
هر روز بعد از مدرسه به كتابخانه میآمد چون خانه شان جاى امنى برايش نبود. تا لحظه ى تعطیل شدن كتابخانه می نشست و كتاب می خواند. هميشه با خودم فكر میكردم آخر سر چه بر سرش آمد....
بعد شروع كرد به گريه كردن
گفت:
یكبار داخل كتابى كه به او هديه داده بودم، برايش نوشتم: اتين... تو همين حالا هم كسى هستى.
فقط هيچوقت اين رافراموش نكن".
ما انگار هيچوقت حرفم را
باور نكرد.، بعد كارت عضويت قديمى خودش را از كيفش بيرون آورد مربوط به سال ۱۹۸۵ زمانى كه تازه معلم شده بود.
آن را هم روى ديوار نصب كرد: يشتش نوشت:
من به خاطر بچه هايى مثل ايتن معلم شدم. او هم باعث شد من، كسى بشوم .
ما، "زندگى همديگر را نجات داديم".
امروز روى "ديوار آدمهايى كه كسى شدند"
۷۴۷ كارت نصب شده است...
كارت آدمهايى كه سالها فكر میكردند كافى نيستند، فكر میكردند زندگی شان اهميت چندانى ندارد. أدمهايى كه در كارخانه ها كار كردند،
فرزند بزرگ كردند،
بی سروصدا زندگى كردند و بارها از خودشان پرسيدند: آيا واقعآ كسى شده ام؟
،پاسخش يك كلمه است:
بله"
چون ايتن بروكس، روزى يك كارت عضویت روى زمين جا گذاشت؛ با قولى كه فكر میكرد هرگز به آن نرسيده است.
اما رسيده بود او دقيقآ همان كسى شد كه بايد می شد.. كسي كه گذشته اش رافراموش نكرد،
و مطمئن شد كودكان ديگرى هم همان پناهى را داشته باشند که روزی خودش داشت
جايى كه وقتى خانه از عهده اش برنمی آيد ،او را در آغوش بگيردو شايد.. همين،واقعی ترين معناى كسى شدن باشد.
@dastanakema
20
2
1August 5, 2026 676 8