✔️داستانهای روایت نشده
🔸 این ویدیو برای من چیزی بیش از یکویدیوست، انکار بازسازی مکالمات حول تجربهزیسته عموما غمانگیز زنانی است که در تابستانها که به ده آباء و اجدادی میرفتم از زبان #زنان روستا میشنیدم. زنانی با پاهای خاک و پاشنههای ترک خورده، پاچینهای گلگلی، لبهای داغمه بسته و دهانهای خالی از دندان و پیشانیهای چروک و موهای حنا زده که از زیر کلّاغی های گره خورده بیرون زده بود و روایتهایی عموما تلخ که نمیدانم چرا همگیشان چاشنی خنده و تسخر داشت.
من از این زنها زیاد دیدم. چه کسی باعث فلاکت و آزارشان بود؟ خیلی چیزها که حوصله بیانش را ندارم اما اکنون که فکر میکنم قطاری از چهره ها در ذهنم رژه میرود. از"خانوم" که از بس غصه زندگیاش را می خورد که پدر می گفت:" یه شب دیدم بدو بدو پاچین ورمالیده داره می دوه". گفتم: "چته خانوم؟ "گفت :"خاستم برم خلا دیدم حیفه، دارم می رم تو زمین شوورم قضای حاجت کنم، میگن قوت داره". شوهرش اما این اواخر ریقش رااز خانوم دریغ می کرد، سر پسر نزاییدن. دست آخر هم رفت یک زن پسر زا گرفت و ریقش را در خیک او ریخت و "خانوم "هم دق کرد.
🔸ننه سکینه هم نمونه دیگرش بود. محرمعلی، شوهرش جوان مرگ شد. هر مردی را که می دیدی دنبال صیغه كردنش بود.می گفت از ترس غریبهها، عینهو چوپانی که گرگ به گله اش زده باشد شب و نصفه شبی قاشق می کوبیدم روی قابلمه که فک نکنند خوابم برده. دست آخر، رفت شد زن رحمان نامی که حداقل سایه سرش باشد. رحمان همه زمینهایش را بالا کشید و دختر کوچک هم شد قربانی عقده گشایی های زن اول درویش. پیرزن دست آخر در نابینایی و بدبختی مرد.
محترم، زن اول رحمان بود. دیوانه وار عاشق رحمان بود. رحمان که به هوای اموال زن بیوه و صغیرش "محترم" را ول کرد، آن همه عشق تبدیل شدبه جنون.ماجرایش طولانیه همینقدر بگم که زنی از خویشان تعریف میکرد ۳۵ سال بعد از مرگ رحمان و ده سال بعد از مرگ سکینه، محترم خانم شبی مهمان ما بود. نصف شب از خواب پرید. عرق کرده ملتهب، پرسیدم:"چی شده محترم"؟ گفت:"رحمون و سکینه نشسته بودن و به هم لبخند می زدن"!. محترم بااین همه نکبت که از رحمان دیده بود تا روز آخر صدقه می داد تا خدا از گناه رحمان بگذرد!
🔸گل خندون را اما از آه و ناله هایش یادم مانده. سواد نداشت و از یک ده دیگر آمده بود اما ناله هایش عجیب شاعرانه و سوزناک بود . زمانی در یک روز بارانی روز بارانی از قوم و خویش شوهرش کتک خورده بود. نشسته بود زیر ناودان و به شره آب نگاه میکرد و به لهجه محلی به حباب آب می گفت:" ای آب تاول زده ! تو حرفامو گوش کن!
🔸حاجی بلور هم طفلی همینطور بود. چقدر زحمت میکشید اما نصیبش محرومیت مضاعف و تنهایی و آزار بود، تصمیم گرفت طلاق بگیرد. خانه برادرش زندگی میکرد اما در ایام متارکه هر شب جمعه میرفت خانه شوهر که:" اگه گناه بیفته، من باید روز قیامت جواب بدم".
🔸هیچ وقت یادم نمیرود، ننه وهبی داشتیم، پسرش را با فروش کیسه حمام و کشمش بزرگ کرده بود. پسرش در جنگ شهید شد. طفلی با آن سنش صبح کله سحر تا بوق سگ مشغول کار بود. هر وقت می دیدمش یا کیسه یونجه بر کمرش بود یا داشت تاپاله را دم خانهاش می چید با این حال هیچوقت ندیدم انتظار یک محبت یک توجه یا حتا یک خسته نباشید داشته باشد، دندان غذا جویدن هم نداشت قوتش یک دانه کیک بود که از دکان اوس رضا میخرید.
🔸تابستان بود. مثل هر تابستون دیگری رفته بودم ده. میگفتند اراذلی پیدا شدهاند که به چارپای ملت هم رحم نمیکنند. نزدیک ظهر بود. این ننه وهب آمد کوچه به ماها که مشغول بازی بودیم گفت:" الهی دورتون بگردم یکیتون بامن میاید باغ تنها نباشم". یکی از بچه ها گفت:"آخه کی سمت تو میاد که همرام میخای؟". ننه وهب طفلی با همان لحن شوخش گفت:" یعنی میخواید بگید برای اون خرومیها اندازه خر ملتم نیستم؟!".
آن روز دلم سوخت برایش. با او رفتم باغستان. عینهو قهرمان فیلمهای شرکت مارول هر وسیله ای که میخواستی داشت. خربزه میخواستی از پاچینش چاقو در میاورد، تیغ می رفت پایت از گوشه کلّاغیش سوزن باز می کرد، برایم گل آفتابگردان چید، خرمهره داد بیاندازم گردنم تا «جنده! (جن) وپری نیاید سراغم و گل آفتابگردان را که داد دستم گفت:" منکه سوات بلد نیستم اما اگر تونستی تخمه هاشو بشکنی اسمتو توش دربیاری، رفتیم خونه بهت شیرمال می دم" چقدر در راه سر به سرش گذاشتم. موزمارانه همین که گفت بیسوادم به قاعده همه کسانی که بیسوادی طرفشان برایشان موهبت است یک ضربدر وسط گل آفتابگردون ساختم گفتم:" ایناهش اسمم!".👇👇
25September 6, 2026 2.4K 20