اینروزها، زیاد میمیرم در من. دائما گمم میکند ژرفنای غم ام، که مرا شکل مادری بی جان، به سینهی سردش میفشارد و بسرم میگرید، این روزها، زیاد تن بازی میکنم به غم، نمیدانم چهام است. نمیدانم چرا اینچنین آشفته و شوریده احوالم، میدانم تا زیر پلک، خستگی، تا زیر خط رویش مو، بی رغبتیام نسبت باین فردا و دیگر فرداهای اجباری، مرا خشکم کرده ساعت، کلافهام کرده زندگی که نفس میکشم با اکراه و بوجود نداشتن، شکل یک رویا فکر میکنم.
1August 1, 2026 377