قبلا فکر می‌کردم آدم صبوری نیستم. کم کم فهمیدم هستم. اما در مقابل… — کالیایف — TG.ME

قبلا فکر می‌کردم آدم صبوری نیستم. کم کم فهمیدم هستم. اما در مقابل چیزهای بزرگ: عشق، امید، مسیر، آشکار شدن حقیقتی که بهش واقفم و رسیدن نشانه‌ها. در مقابل چیزهای کوچک اما صبری ندارم. همین‌که به طبیعت می‌رسم کفش‌ها و جورابم رو در میارم؛ وقتی سیب می‌خرم قبل از رسیدن به خونه یکیش رو می‌شورم و در راه می‌خورم تا بفهمم سیبی که این‌بار خریدم چه طعمیه؛ وقتی بی‌قرارم، از کیفم مدادشمعی یا گچ در میارم و شروع می‌کنم به نقاشی کشیدن روی هر سطحی که پیدا بشه و وقتی کسی هدیه‌ای بهم می‌ده، دلم می‌خواد سریع بازش کنم. حالا یک هدیه دارم، از طرف دوستی که ندیدمش، زیاد باهاش حرف نزدم اما دوستش دارم. چطور چنین چیزی ممکنه؟ به راحتی. فکر می‌کنم ما آدم‌ها در لحظه اول می‌فهمیم چه کسی رو واقعا می‌شه دوست داشت. شاید هم من اینطورم. کسی رو می‌بینم، از دور یا نزدیک و انگار ناگهان هر‌چیزی که باید رو راجع بهش می‌فهمم. بعد باید تصمیمی بگیرم که به نظرم یا درسته یا غلط. گاهی عامدانه تصمیم غلط رو می‌گیرم تا ببینم چی می‌شه، فکر می‌کنم به تجربه‌اش نیاز دارم. انگار اشتباه تصمیم می‌گیرم تا یاد بگیرم. اما این بین تصمیمات درست زیادی هم می‌گیرم –مثل دوست داشتن آدمی که در لحظه‌ی اول می‌فهمم چیزی در سینه‌اش داره؛ شعله‌ای، سنگ کوچک درخشانی، یا یک چیز بیشتر: چیزی که اسم نداره؛ اما نشانه، چرا. کنار هدیه‌ام یک نامه دارم. قبل از هدیه، پاکت نامه رو باز می‌کنم و چند تا گل خشک شده از پاکت بیرون می‌ریزه. می‌‌فهمم قراره با خوندن نامه گریه کنم. پس یک فنجون چای برای خودم می‌ریزم، می‌شینم پشت میز و شروع می‌کنم به خوندن. گریه می‌کنم. اینکه در نامه چی نوشته شده، بین من و دوستم می‌مونه. اینکه من قراره در جواب نامه چی بنویسم هم بین من و دوستم خواهد موند. اما یک‌سری چیزها فراتر از ‌خطی که بین ما دوتا کشیده شده، ادامه دارند و تمام فضای اطرافمون رو در بر می‌گیرند. مثلا اینکه درباره‌ی مهربونی و سیب‌ها و لایق بودن و نبودن آدم‌ها برام نوشته، ‌یا اینکه گاهی همه‌چیز خیلی سخته (حتا ترسناکه) اما وسط این سختی آیین‌ها، صبح‌ها و کلمات و مهر در جریانند. مثلا اینکه قراره در پاسخ نامه‌اش براش از نشانه‌ها بنویسم، از قابی که درست به موقع از راه می‌رسه تا جای خالی یک قاب دیگر رو پر کنه، از خاطره‌ی مشترک کودکیمون و دیدن و باز بودن دست‌ و دل‌. نامه رو دو بار می‌خونم. بعد جعبه‌ی هدیه رو باز می‌کنم. یک کارت کوچک داخلشه:«برای رسیدن به جادو، صبوری کنید.» فکر می‌کنم دوباره قراره گریه‌ام بگیره. می‌خندم و کارت رو کنار می‌زنم و می‌‌بینم یک سیب نقره داخل جعبه‌ست. پشت سیب، یک سنگ قرمز کوچک داره و یک نوشته‌ی ظریف و ریز:«برای کیمیا.» می‌خندم و خنده‌ام به گریه تبدیل می‌شه و ذهنم هزارجا می‌ره؛ به این فکر می‌کنم که چطور باید چنین محبتی رو -محبت بزرگ و به موقعی رو- جبران کنم؟ آیا می‌تونم قبولش کنم؟ فکر می‌کنم صبور بودم. که باید برای دوستم بنویسم. می‌دونم چی بنویسم اما کلمات پراکنده‌اند، اگر الان ننویسم و بعدش دیگه ترتیبی که اینچنین به سرعت داره جلوی چشم‌هام شکل می‌گیره و در لحظه از بین می‌ره و دوباره چیده می‌شه رو یادم نیاد، چی؟ دست‌های دوستم وقت ساختن این سیب رو می‌بینم و فکر می‌کنم من بلد نیستم با دست‌هام چنین چیزی بسازم و دور گردن کسی بندازم تا هر زمان لمسش می‌کنه یا به پوست سینه‌اش می‌خوره، چیزی که باید رو به‌خاطر بیاره. چی بسازم؟ فکر می‌کنم این گردنبند رو تا همیشه همراه خودم خواهم داشت؛ که احتمالا آدم‌ها گاهی نمی‌دونن مشغول انجام دادن چه کار شگفت‌انگیز و بزرگی هستند (مثل دوستم که وقت گرفتن آدرسم گفت فقط می‌خواد یک چیز کوچک برام بفرسته) و چه‌قدر به موقع تو و زندگیت رو تکون دادند. این چیزی که در هوا جریان داره و در سینه‌مون هم هست و دست‌ها و تمام زندگی و جهانمون رو به همدیگر متصل می‌کنه، چیه؟ آیا همه متوجهش هستند؟ نه. نه. اسم نداره و کم‌اند کسانی که نشانه‌های حضور چیزهای بی‌نام رو ببینند و بفهمند. فنجونم خالی شده. یک نامه دارم، یک کارت و یک قاب نقاشی و یک سیب و این‌بار وقتی دارم فکر می‌کنم آیا می‌تونم چنین محبتی رو قبول کنم یا نه خنده‌ام می‌گیره. معلومه که می‌‌تونم. مگه می‌شه نتونست؟ بعضی از ما آدم‌ها از لحظه‌ی اول می‌فهمیم. بعضی از ما حضور همه‌چیز رو حس می‌کنیم، از پس خیلی چیزها برمیایم، تصمیمات اشتباه می‌گیریم تا یاد بگیریم، از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر می‌پریم اما پای درختی که باید می‌مونیم و در تموم این مدت صبر می‌کنیم، با مهربانی و امید یک کودک صبر می‌کنیم و در نهایت، به جادو می‌رسیم: به همدیگر. پس قبولش می‌کنیم. درست همون‌طوری که آدم اولین میوه‌‌های درختش رو قبول می‌کنه: با شگفتی، لبخند، قدرشناسی و یک بغض کوچک.

1❤109
August 22, 2026 4.3K 67