فوتبال دیدم. باقی مونده‌ی چیپس و لیوان‌ها و همه‌چیز رو ول کردم… — کالیایف — TG.ME

فوتبال دیدم. باقی مونده‌ی چیپس و لیوان‌ها و همه‌چیز رو ول کردم همون‌‌جا بمونه. در رو سه قفله کردم. نامه‌ی دوست نادیده‌ام رو خوندم. رفتم دستشویی و صورتم رو شستم. طبق راهنمای پشت شوینده، اول باید چند ثانیه شوینده رو به‌صورت دورانی روی پوست مرطوب ماساژ بدی، بعد رهاش کنی و بذاری دو تا سه دقیقه همون‌جا بمونه. بیشتر از دو ساله که اینجام و دستشویی خونه هنوز آینه نداره. نمی‌دونم آدم وقت شستن صورتش آینه می‌خواد چکار، اما آینه‌ی جیبی رو باز می‌کنم و بالای روشویی به دیوار تکیه‌اش می‌دم و اونقدر زانوهام رو خم می‌کنم تا تکه تکه توی صفحه‌ی گرد آینه که کف دستم جا می‌شه، جا بگیرم. شوینده رو روی صورتم ماساژ می‌دم و فکر می‌کنم چرا دورانی؟ بعد فکر می‌کنم چقدر این کلمه‌ی دورانی کلمه‌ی عجیبیه:دَ-وَ-را-نی. چی می‌شه ریشه‌ی یک کلمه اینهمه میوه می‌ده؟ چی می‌شه که برای همه‌چیز اسم می‌ذاریم؟ فکر می‌کنم اسامی برای راحت‌تر کردن کارمون اینجان، ولی اگر نبودند همه‌چیز ساده‌تر نبود؟ حالا یک لایه کف نازک روی همه‌‌ی صورتم نشسته (همه‌ش جز چشم‌ها، ابروها و لب‌ها) وقت منتظر موندنه –دو تا سه دقیقه. به نامه‌‌‌ی دوستم فکر می‌کنم. به یک جمله از نامه. دوستم خیلی از من دوره. هرگز از نزدیک ندیدمش. خیلی ازش خوشم می‌‌اومد و تموم نوشته‌هاش رو می‌خوندم. یک روز بهم پیام داد و گفت میای به هم نامه بنویسیم؟ خیلی خوشحال شدم، انقدر که به یکی دو نفر توضیح دادم که کیه و چی برام نوشته. حالا دوستیم. برای هم نامه می‌نویسیم. جایی در نامه‌ی امشبش (یا شاید امروزش. نمی‌دونم اونجایی که نامه رو نوشت، روزه یا شب) می‌گه می‌دونه که ترجمه می‌کنم ولی کاش بنویسم. جز یادداشت‌های کوتاهم در یکی دو تا از صفحه‌هام در فضای مجازی، چیزی ازم نخونده اما می‌گه دنیایی که نوشته‌های من رو در کتاب‌فروشی‌هاش نداشته باشه، دنیای غم‌انگیزیه. توی آینه‌‌ی کوچک به چشم‌هام که اطرافشون هنوز کفیه نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم شاید باید چندتا از جملات نامه رو جلوی همین چشم‌هام داشته باشم تا یادم بمونه کی‌ام. آدم‌ها بهت می‌گن کی هستی: هر یک بخشی از تو رو نشونت می‌دن، هرروز، مدام. خودت هم می‌دونی (حداقل فکر می‌کنی که می‌دونی) و هرروز به شکل‌های مختلف که اغلب شبیه به یادآوری نیستند، به خودت یادآوری می‌کنی. هر از گاهی اما کسی چیزی می‌گه -جمله‌ای که شاید پیش از این بقیه هم به شکل‌های مختلف بهت گفتن- و چیزی در سینه‌ات تکون می‌خوره و پایین میفته. پایین میفته اما بد نیست چون می‌ره سرجاش: کلیک! ناگهان یادت میفته چه کسی هستی؛ شبیه کسی که بعد از مدت‌ها دیدن انعکاس خودش در هرچیزی جز آینه، به آینه نگاه کرده. یادت میفته درسته دست‌های کوچکی داری که رشدشون کاملا متوقف شده، اما همه‌‌ی چیزهای این دنیا به‌هم متصلند و در آخر، به نوک انگشت‌های دست‌های تو که از قلبت آغاز می‌شن، می‌رسن. آب رو باز می‌کنم و توی دلم جواب نامه‌ رو می‌دم. یکدفعه یک جمله میاد توی سرم. جمله‌ای که حتما باید در دفترچه‌ام بنویسم چون جمله‌ی خیلی خوبیه و می‌تونم ازش صدتا داستان در بیارم. فکر می‌کنم: وای! فکر می‌کنم: یادت نره! بعد به صورتم آب می‌زنم و جمله و جایی که قراره بره رو زیر لب زمزمه می‌کنم تا یادم نره. زمزمه می‌کنم و زمزمه می‌کنم و صورتم رو می‌شورم و آب رو می‌بندم و از دستشویی بیرون میام. تمام چراغ‌‌ها رو خاموش می‌کنم، دنبال بطری آب می‌گردم و بعد می‌رم توی تخت و به نوشتن فکر می‌کنم و یکدفعه یادم میفته یک جمله‌ با صدتا داستان به ذهنم رسیده بود اما هرچی فکر می‌کنم یادم نمیاد چی. فکر می‌کنم حیف شد. بعد خنده‌ام می‌گیره و بدنم از فکری که توی سرمه مور مور می‌شه:« نه، حیف نشد. هیچی از دست نمی‌ره. همه‌چیز آخرش همین‌جاست: توی دست تو.» درست جلوی چشمم.

❤9
July 19, 2026 6.6K 81