گل یک روزهی من عصرِ تابستان بود؛ از آن عصرهایی که جهان زیباتر میشود. نور زرد خورشید از لای درختان میگذشت و بر خاکِ گرم، لکهلکه میافتاد. باد آرام بود، جز گاهی که بیهوا میوزید و شاخهای را میآشفت. کنار دیوار، میان علفهای نیمهخشک، دختری با پیراهنی ساده نشسته بود. پیش رویش گلی کوچک روییده بود؛ خمیده، اما هنوز رنگی در خود داشت. دختر مدتی خاموش ماند. بعد گفت: «تو امشب میمانی؟» لبخند زد، انگار از پرسش خودش خجالت کشیده باشد و شبیه نادان ها به نظر رسیده باشد. دستی به خاک کشید. «البته... تو که چارهای نداری.» سکوت کرد. صدای دورِ گنجشکی آمد و زود خاموش شد. دختر سر بلند کرد. آسمان هنوز آبی بود، اما در دوردست، رنگی خاکستری بر آن مینشست. «عجیب است... آدم هرچه بیشتر میماند، کمتر میفهمد برای چه.» گل را نگاه کرد. «تو دستکم میدانی برای چه روییدهای.» باد دوباره وزید. گل خم شد و برگ باریکی از آن جدا شد و روی خاک افتاد. دختر خندید؛ خندهای کوتاه و بیجان. «نه... تو هم نمیدانی.» سپس آرامتر گفت: «هیچکداممان نمیدانیم.» خورشید که پایینتر رفت، دختر بلند شد، گرد پیراهنش را تکاند و چند گام برداشت. ناگهان ایستاد و پشت سرش را نگاه کرد. گل هنوز آنجا بود. دختر گفت: «فردا میبینمت.» و رفت. شب که آمد، باران بارید. صبح، باغ پر از گلهای شکسته بود. اما آن گل کوچک دیگر نبود.کنارش، روی خاکِ خیس، تنها ردِ پاهای دختر مانده بود؛ و باران، آرامآرام همان را هم شست. انگار نه دختری آمده بود، نه گلی روییده بود، نه کسی چیزی گفته بود. انگار زندگی، فقط برای چند ساعت، وانمود کرده بود که اتفاقی افتاده است. -پایان- #داستان_های_من 🍷
گل یک روزهی من عصرِ تابستان بود؛ از آن عصرهایی که جهان زیباتر… — دآ — TG.ME
September 8, 2026 45