او پسر از میانِ آتش درآمده بود؛ چنان‌که گویی شعله‌های داغ در… — 𝖫𝗈𝗌𝗍 𝗂𝗇 𝖿𝗋𝖺𝗆𝖾 🆕 — TG.ME

او پسر از میانِ آتش درآمده بود؛
چنان‌که گویی شعله‌های داغ در استخوان‌هایش جریان داشتند.
او زادهٔ جهنم بود.
در چشمانش گناهی مقدس موج می‌زد؛
همان گناهی که روزی بهشت را از آدمیان ربود.
آنگاه که بهشت، به بهای یک نگاه و یک خواهش،
به بهای یک سیبِ سرخ فرو ریخت.
و من، بی‌آنکه بدانم،
در برابر نگاهش به زانو افتادم؛
گویی سجده‌ای نانوشته بر خاکِ سرنوشت می‌گذارم.
او از میانِ آتش می‌گذشت،
و دلِ من، در برابر او، خود آتش بود؛
آتشی که نه می‌سوزاند، که می‌خواند.
و من همان‌قدر ناتوان بودم
که حوا در برابرِ زمزمه‌ای که نامِ گناه را بر خود نداشت.
چه می‌توانستم بکنم؟
مگر پروانه را گریزی از آتش هست،
آنگاه که معنای پروازش در سوختن نهفته است؟
می‌دانستم بعضی سخنان را نباید گفت،
بعضی میوه‌ها را نباید چید،
و بعضی سقوط‌ها را نمی‌توان بازگشت نامید.
اما چه سود؟
مگر سوختن دركنار او لذتى كمتر از نجات داشت؟
September 3, 2026 7