خلاصه داستان: بعد از آخر الزمان که زامبیا اومدن آذوقه ایونچه و خواهرش و دوستش تموم میشه و باهم میرن به دنبال غذا اما از شانس تخمی شون میخورن به یک گله زامبی و بگا میرن از شانسشون خونه کارگر باباشون نزدیکه بهشون و میرن که ازش کمک بگیرن ازش غذا میخوان اما دست روزگار جای غذا کیر میده بهشون که بخورن