#رومان♥️
#شهر_بی_یار_مگر_ارزش_دیدن_دارد!؟
#قسمت:دهم
زه چی هر څومره ځان سم کړم خو زما یار نه سمیږی
که زه خپل ځان رابدل کړم خو زما یار نه بدلیــــــږی
ملاجانه فتوا راکړہ چی خپل یـــار زہ تخــتــومــه
تختېدو ته زہ رضایم خو زما یـــار نه رضـــا کیــږی
زہ حیران په دی وضعیت یم چی آخر به څهپیخیـږی
زہ که هر څومره خپه شم خو هغه هیڅ نه خپهکیږی
نن زما دغه اعلان دی چی نصیحت راته راوکړی
د یو نصیحت په جستجو يم خو ناصح نه پيدا كيږی
تل می غواړم تل می غواړه نورہ راشه ته پخلا شه
زه ارمان د یو دیدن یم خو جانان نه پخــلا کیـــږی
بس دمرہ راته ووایه چی ستا دیدن به څو دی
دیدن دی همیش غواړم خو پیسئ نه پیدا کیږی
یوسف جانه دامی وواره نوره دا دنیا به پریږدم
خودکشی ته زه تیار یم خو دا دار نه پیدا کیږی
✍🏻احمد یوسف حمید
اگرچه به زبان پشتو بلدیت درست
نداشتم ولی تکتک ای کلمات را توانستم درک کنم ولی مهم نبود
بود!؟؟؟ دیگر نمیترسیدم شاید چون کیلومتر هااااا از فضای هراسان کابل فاصله داشتم و این موضوع تبدیل به یک نقطه قوت برایم شده بود
سه روز از رفتن مان به هرات گذشت و پدرم و بهروز تمام توان شان را به خرچ دادند تا هر چه زودتر ویزا گرفته و به ایران برویم در همه جا یک سکوت خیلی عمیق حکم فرما بود کی میفهمید این سکوت سکوت قبل از طوفان بود!!؟
چاشت بود تازه نمازم تمام شده بود و میخواستم بخوابم که از دهلیز هوتل صدای بهروز و پدرم به گوشم رسید فهمیدم دست قسمت
از هر سمتش برای من بسته هست و بازی تقدیر
مرا به لبه پرتگاه خواهد برد
در را قفل کردم و به گریه افتادم تا اینکه صدای هلال از پشت در به گوشم رسید
-باز کن دروازه را
+<>
-گفتم باز کن
-نمیکنی؟پس حالا با روش خودم بازش میکنم
کوشش شکستن دروازه مساوی شد به چیغ های من دروازه مگر میتوانست
در برابر قوت هلال تاب بیاورد؟دروازه شکست
و هلال داخل اتاق آمد
-عاجل حجاب بپوش
+من جای نمیروم
-گفتم بپوش
+به لحاظ خدا مرا رها کن مه جای نمیروم
-خودت خواستی
پتکی اش را از شانه گرفته مرا در ان پوشانید دستم را محکم گرفته کش کنان سمت بیرون برد آخرین موردی را که توانستم ببینم پدری با قامت خمیده،برادری با دستان بسته و مادری با فریاد های جان سوز بود و تمامممممم!!!
گریه نکردم چیغی هم نکشیدم وقتی قلم زن از قلم زدن چنین قسمتی به رحم نیامد گریه و زاری چطور میتوانست دل مردی را به رحم بیاورد که بویی از شرافت نمیبرد؟؟
آنقدر از قلمزن بختم ناراحت بودم که نای شکایت نداشتم فقط به بیرون زل زده بودم غرق افکار خودم بودم که صدای بگو و بخند هلال با دوستش بلند شد آهستهاهسته سر خودم را به شیشه تکیه دادم کاش آغوش مادرم میبود
همانطور تکیه به شیشه چشمانم سنگین وسنگین تر میشدند و تا اینکه خوابم برد
-هوی بخیز
-چقدر خواب تو سنگین است
آواز هلال بود چشمهایم را باز کردم موتر ایستاده بود
به اطرافم میدیدم که
-اوهاوه ملکه صاحب بیدار شدین چیمیخورین
+نمیخواهم
-یک چیزی بگو که بیارم
+زهر مار بیار
-ههههههههه نخیر او قیمت است انقدر پول ندارم مرگ موش بخرم برایت قیمتش ده افغانی است
صدای خندهاش تمام فضای موتر را اشغال کرده بود حیرت زده به خندهاش میدیدم نکند نشه باشد
سؤالی بود که ان لحظه هراس را به تنم شلیک میکرد دوستش داخل موتر نبود ترسم بیشتر شد جمعتر نشستم پتکی را منظم روی پاهایم انداختم و هلال از معذب بودنم فهمید و به لحن جدیتر گفت
-چی میخوری بگو بیارم
+سیر استم
-نیستی
+استم
-گفتم که نیستی
+به تو چی دلم نمیشود برو گمشو از مقابلم
چیزیکه میگفتم میفهمیدم خطرناک هست ولی عقده مثل سرطان هست به تدریج وا میشود
سنگینی نگاه هلال را احساس میکردم بنا پتکی را بالای سرم کشیدم چند دقیقه گذشته بود که صدایش دوباره بلند شد
-بگیر بخور
-دور کن پتکی را از رویت
-بگیر که دستم دراز مانده
ادامه......
خو که لایکونه همداسی لږ وی نور نشر بندیږی