روزی میپنداشتم که کشیش خواهم شد؛ گمان میکردم راه بهشت را خواهم یافت و در کنار خانوادهام در آرامشی مقدس، روزگار خواهم گذراند. اما... گویا بهشت آسمانی هرگز در سرنوشت من نوشته نشده بود؛ زیرا من بهشت را در چَشمان او یافتم. از همان آغاز میدانستم که این عشق... مرا تا اعماق دوزخ خواهد کشاند. آری، ای خداوند؛ روزی به تو وعده داده بودم که تمام زندگیام را در راه تو صرف کنم، اما این تو بودی که مرا در برابر شیرینترین گناه جهان قرار داری. چگونه بندهات را میآزمایی و سپس از او انتظار پیروزی داری؟! هرگاه دستانش مرا لمس میکنند، گویی درهای بهشت بر من گشوده میشنود. چگونه از چنین بهشتی دل بکنم، وقتی خود مرا در میانهی آن رها کردیای و اکنون فرمان میدهی که از آن روی برگردانم؟ میدانم که شاید هرگز مرا نبخشی.. میدانم که نامم در دفتر گناهکاران نوشته خواهد شد، و سرنوشتم، آتش دوزخ خواهد بود؛ اما اگر بهای دوست داشتن او، از دست دادن بهشت باشد، من این معامله را با جان و دل میپذیرم. اکنون، خدای من... در چَشمان او سکونت دارد؛
روزی میپنداشتم که کشیش خواهم شد؛ گمان میکردم راه بهشت را خواهم یافت… — کافـه سالیـوان — TG.ME
August 15, 2026 50