گریه‌های ناگهانی و آخر شبی انگار تمام احساسات رو میارن تا سطح پوست… — ㅤㅤme n him ! — TG.ME

Forwarded fromLILiberation~
گریه‌های ناگهانی و آخر شبی انگار تمام احساسات رو میارن تا سطح پوست. انگار همه چیز از دنده‌ها‌ی پشت سینه‌ات بالاخره کنده‌ می‌شه و میاد بالا. انگار که می‌تونی دست بندازی توی شب تاریک قلبت و بدون اینکه نیاز به چراغ قوه داشته باشی؛ خیلی از عواطف فراموش شده رو بیدار کنی. انگار که می‌تونی چشم‌هات رو با خیال راحت ببندی، فردا صبح نگران سرخی زیر پلک‌هات نباشی و اشک‌هات رو دونه‌دونه خرج کنی؛ برای کسی که بودی، کسی که هستی و کسی که قراره بشی. انگار که می‌تونی اجازه بدی آدم‌ها همون چیزی باشن که نشون می‌دن؛ نه اون چیزی که تو لایقش هستی. انگار که می‌تونی دوباره بهشون عشق بدی؛ نه به‌خاطر اینکه اون‌ها ظرفیتش رو دارن، بلکه چون تو، خودت عشق هستی. انگار که تو، همون چیزی هستی که به بقیه نشون می‌دی. انگار که دیگه نیازی به برگشتن و دریافتن هیچ احساسی نداشته باشی؛ چون هیولاها خوابیدن. چون موجود خورنده‌ی درون سینه‌ات بالاخره فهمیده که تو اون حرف یا احساسی نیستی که بقیه بهت نشون می‌دن؛ بلکه هر کاری که بکنن، دارن می‌گن که خودشون چطور آدمی هستن. انگار که رفتار آدم‌ها دیگه معیاری برای ارزش تو نیستن.
September 8, 2026 8