شاید بعد از مدت ها، بعد از هزارتا نگفته ها
بهم گفت تو هیچوقت نمیتونی با کسی باشی
چون نمیدونی دوست داشتن یعنی چی!-
چون نمیدونی چجوری باید کسیو دوست داشته باشی
باید از حرفش ناراحت میشدم!
نمیدونم-
باید گارد میگرفتم و از قلبم دفاع میکردم!
نمیدونم-
یا باید سکوت میکردم و نادیده میگرفتم تمام دفعاتی که دوست داشتم و دوست داشته نشدم!
خواستمو خواسته نشدم!
پس زده شدم-
فراموش شدم-
نادیده گرفتنم-
برای همین شدم این آدمی که الان جلوته
که دیگه ن حسی تو صداشه و نه احساسی تو نگاش
که شده همون تیکه سنگی که بعد هربار شکستن دلش میخواست که باشه.
آره بابا حق با تو بود من دیگه نه میتونم کنار کسی باشم نه میتونم کسیو دوست داشته باشم
و این بهترین بلایی بود که میتونست سرم بیاد(:



