ء
آخرین سکانس این بود که یونجون روی یه برج بلند، در حالی که با سیمهای مخصوص معلق بود، میایستاد. اون موقع دیگه ساعت حدود ۲ صبح بود. بعد از اینکه تمام روز مشغول فیلمبرداری بود، طبیعتا از نظر جسمی خیلی خسته شده بود. وقتی خودشو با سیمها رها کرد، میشد دید که کمکم انرژی و توانش داره تحلیل میره، اما همچنان لبخند میزد و به همه میگفت «مشکلی نیست و میتونه ادامه بده و حالش خوبه»
بارها و بارها خودش رو از بالای اون برج به سمت جلو پرت میکرد. بعد از هر بار پایین اومدن، یه سری تغییرات انجام میداد و دوباره میرفت بالا. با دقت به توضیحات کارگردان گوش میداد و تکتک حرکات رو دقیق انجام میداد، مثلاً دقیق میدونست باید بدنش رو چقدر بیشتر به سمت جلو خم کنه. حتی وقتی خسته بود، هیچکدوم از این جزئیات رو سرسری نمیگرفت.
در واقع، اون لحظه اتفاق خیلی عجیب یا دراماتیکی نیفتاد. فقط یه آدم بود که کاملاً از پا افتاده بود، ولی بازم کاری که باید انجام میداد رو تا آخر انجام داد و بعد رفت سراغ برنامهی بعدی.
توی آهنگ این جمله میاد:
«I always knew that I’d be somebody»
«همیشه میدونستم که یه روزی یه کسی میشم.»
همین که به تصویر یونجون رو مانیتور نگاه میکردم، یدفعه حس کردم این جمله انگار داره دربارهی آینده حرف میزنه.
اون میگه که تبدیل به اون ستاره خواهد شد. ولی به نظرم یه چیز دیگه هم هست که توی این جمله گفته نشده. اون خودش بهتر از هر کسی میدونه توی این سالها چقدر راه اومده و برای رسیدن به اینجا چقدر چیزها رو فدا کرده. برای همین، هر بار که خودش رو به سمت جلو پرتاب میکرد، این حرکت فقط شبیه رفتن به سمت یه آیندهی نامعلوم نبود، انگار داشت رسیدن به همین نقطهای که الان توش ایستاده رو هم به رسمیت میشناخت.
اون همیشه میدونست که یه روزی یه کسی میشه و شاید... همین الان هم شده.
بیاین دوباره حرفهای کارگردان درمورد یونجون رو بخونیم؛
September 5, 2026 326 15