به روی پردهی نقاش طرح یک زن بود
زنی پریچه که از جنس رنگ و روغن بود
به روی پردهی نقاش طرح دهکدهای
کنار دهکده یک ریل راه آهن بود
و آنطرفتر از آن ریل، شاعری غمگین
که غرق خواندن شعر و شراب خوردن بود
و بشکههای شرابی که بار گاری شد
رها میان درختان و کوی و برزن بود
غروب بود و هوا گرم و خشک و وهمآلود
زمان حملهی مهتاب سمت دشمن بود
اگر چه چهرهی نقاش را نمیدیدی
دو چشم معجز آن زن هنوز روشن بود
و در میان سیاهی چشم زن، نقاش
به فکر لحظهی خونین جان سپردن بود
□
سپیده مُردهی نقاش با خودش میگفت
دلیل مُردن من چشمهای آن زن بود
#هادی_خوانساری
@chaaregi
3
1August 8, 2026 245 1