یادمه یک زمانی زندگی کردن رو با تموم خوبی ها و بدی هاش دوست داشتم. پرنده ها و آوازشون،آسمون آبی،قدم زدن تو خیابون ها، حتی دعوا با مامان خانوم. همه و همه برام دلنشین بودن.سخت بودن گاهی.ولی دوست نداشتنی نبودن. امروز که اینجای زندگی وایستادم ولی نفس کشیدن هم عذاب اور شده برام.به پاهام وزنه های ۵۰ کیلویی وصل کردن و قدم زدن ناراحت کننده شده. سختیِ زندگی برام تحمل پذیر نیست دیگه.پرندهها صداشون اعصابم و به هم میریزه.ابی آسمون کدره. تو نقطهی بدی ایستادم.امیدوارم یک روز بیام اینجا بنویسم که دوباره از زندگی کردن لذت میبرم.دوباره زندهم و شاد. امیدوارم بتونم زود و موفق گذر کنم.
September 19, 2025 135 1