رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان آنــتــروپــی🔥🔞… — ☕️کافه رمان☕️ — TG.ME

رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman

#پارت_۱۸۳
#آنــتــروپــی🦋💍

با هول گفتم :
_نه نزن...
به وضوح تعجب کرد که گفت :
_چرا؟
بی‌حوصله لب زدم :
_حامی فیریک زده روش میدونی که!
_باشه ولی اینجوری که زشته...
مشغول جویدن پوست لبم شدم و گفتم :
_نمیدونم فعلا نگو بعد بگو یهویی شد...
واقعا هم زشت بود ولی هیچ ایده‌ای درموردش نداشتم...
زشت شدنش بهتر از این بود که اونجا حامی بخواد بیسچاری دعوا و درگیری راه بندازه!
_خیلی خب باشه پس من برم بچه‌هارو راه بندازم که یکی دو ساعت دیگه راه بیفتیم...
با رضایت باشه‌ای گفتم و تماسو قطع کردم...
از کارهای یهویی خوشم نمیومد ولی الان واقعا بهش احتیاج داشتیم!
از جام پاشدم و سرسری مشغول برداشتن چندتا لباس از توی کشو شدم که صدای حامی توی گوشم نشست...
_بهش گفتی به اون خبر نده؟
سمتش برگشتم و با حرص گفتم :
_آره حامی گفتم. بسه دیگه کشش نده!
موهاشو چنگ زد که لباسامو توی کوله‌ام انداختم و ادامه دادم :
_چی برات بردارم؟
یکی دوتا از لباساشو از روی چوب لباسی برداشت و دستم داد...
دو ساعتی میگذشت که بچه‌ها بالاخره آماده شدن و خبر دادن که راه بیفتیم...
شالمو با استرس روی سرم کشیدم و رو به حامی لب زدم :
_بریم؟
کتشو تنش کرد و سر تکون داد که کنارش راه افتادم و نگاهی به پشت سرم انداختم...
امیدوار بودم خیلی زود خیالمون راحت شه و بتونیم برگردیم...

ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه‌ رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407
۱۸ شهریور ۱۴۰۵ ۱٫۱ هزار