رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان آنــتــروپــی🔥🔞… — ☕️کافه رمان☕️ — TG.ME

رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman

#پارت_۱۷۷
#آنــتــروپــی🦋💍

با ترس رو به روش ایستادم و خواستم چیزی بگم که حامی پیشدستی کرد و با صدای بلندی گفت :
_نفس هیچ‌جا قرار نیست باهات بیاد!
مامان دستشو روی سینه‌ی حامی که تا حالا ساکت بود کوبید و لب زد :
_دهنتو ببند. نذار یه کاری کنم که امروز بشه آخرین روز زندگیت!
حامی با صدای بلندتری از قبل داد زد :
_هرکاری میخوای بکن. فقط بدون تا وقتی من زندم هیچکس نمیتونه این دخترو ازم بگیره...
مامان عصبی‌تر از قبل دستشو برای سیلی زدن بهش بالا برد که با هول خودمو سپرش کردم و با بغضی که به گلوم هجوم آورده بود گفتم :
_توروخدا مامان... به بابا چیزی نگو...
سرم جیغ کشید :
_هیچ میفهمی چی داری میگی؟ ما و خونه زندگیتو ول کردی، دختر فراری شدی اومدی با این کثافت، اینی که عالم و آدم به چشم خواهرت میدیدنش توی این خونه معلوم نیست دارین چه غلطی میکنین و چی توی سرتونه... اونوقت به بابات هیچی نگم؟ بذارم همینجوری ادامه بدی هم خودتو بدبخت کنی هم مارو بی آبروتر از این؟
اشکام روی گونه هام جاری شدن که دستمو روی صورتم کشیدم و لب زدم :
_مامان...
و همون لحظه فهمیدم که چقدر این مدت دلم براش تنگ شده بود...
اما چیکار میتونستم بکنم؟
توی این اوضاع هیچ‌ کاری از دستم برنمیومد...
مجبور به انتخاب بودم و حامی بیشتر از هرکسی بهم احتیاج داشت؛
جدا از اینکه جونم به جونش وصل بود...
حالا مامان اومده بود و اسمشو چی میذاشت؟
دلسوزی؟!
دستمو کشید و همونطور که سمت اتاق هلم میداد، گفت :
_برو لباساتو بپوش نفس. هیچی نگو...
حامی که فقط به حرف رفتن و نبودنم واکنش نشون میداد دوباره با حرف مامان صداشو بالا برد و گفت :
_نمیاد، باهات هیچ‌جا نمیاد. راهتو بکش برو... به هرکی میخوای خبر بده. هرکیو دوست داری بفرست سراغم. آسمونم به زمین بیاد نمیذارم از اینجا ببریش...

ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه‌ رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407
👍1
June 21, 2026 2.3K 2