بیا تا نالهای بر سینه بنشانم، که این جان ز بارِ غربت و آلامِ دوران شد پریشان. به هر سو میکشم پا، جادهای پیشم سیاه است، نفسها در گلو مانده، دلم چون سنگ، آه است. چو شمعی سوختم در محفلی تاریک و خاموش، نه گرمایی ز من باقی، نه نوری مانده بر دوش. گرفتارِ غمم، عمریست در این زندانِ بی در، شرابِ درد نوشیدم، که جان آمد به سر، در. جهان همچون قفس شد، بالها بسته، پرم درد، زبانم از سخن خالی، که از فریاد هم سرد.
November 26, 2025 211 1