هزار اعرابی و صد قریشی را بکشم. از حلیمه روایت شده: محمد صلّی الله… — بُت شِناسی — TG.ME

🗯 هزار اعرابی و صد قریشی را بکشم.

از حلیمه روایت شده: محمد صلّی الله علیه و آله سه ماهه بود که می‌نشست، نُه ماهه بود که با کودکان بازی می‌کرد، ده ماهه بود که از من می‌خواست با گوسفندان به چرا برود، پانزده ماهه بود که با پسران تیراندازی می‌کرد و سی ماهه بود که با پسران کشتی می‌گرفت، آن گاه او را به جدّش بازگرداندم.
ابن عباس گفته: چون برای کودکان غذا می‌آوردند آنان از یکدیگر می‌ربودند اما حضرت صلّی الله علیه و آله دست دراز نمی کرد، و چون کودکان صبح هنگام بیدار می‌شدند، چشمانشان چرک و متورم بود اما حضرت با رویی تابان و آراسته بیدار می‌شد. روزی شیخی کنار کعبه ندا سر داد: ای عبدالمطّلب! حلیمه، آن زن عرب، پسری به نام محمد را گم کرده است. عبدالمطّلب خشمگین شد. وقتی او خشمگین می‌شد همه
مردم از او می‌ترسیدند. او ندا سر داد: ای بنی هاشم و ای بنی غالب! سوار شوید که محمد گم شده است. سپس سوگند یاد کرد که پیاده نمی شوم تا این که یا محمد را بیابم یا هزار اعرابی و صد قریشی را بکشم.
او دور کعبه طواف کرد و سرود:
«پروردگارا سوارکار من محمد را به من بازگردان، این لطف را برایم انجام بده و او را به من بازگردان. پروردگارا اگر محمد پیدا نشود، همه قریشیان متفرق خواهند شد. »
ناگاه ندایی شنید که می‌گفت: خداوند محمد را تباه نمی کند. عبدالمطّلب گفت: او کجاست؟ گفت: در فلان دشت، زیر درخت اُمّ غیلان. ابن مسعود می‌گوید: ما به دشت رفتیم و دیدیم او دارد از درخت اُمّ غیلان رطب می‌خورد و دو جوان کنارش ایستاده اند. وقتی ما نزدیکش شدیم آن دو جوان که جبرئیل و میکائیل بودند، رفتند. از او پرسیدیم: تو کیستی و این جا چه می‌کنی؟ فرمود: من پسر عبدالله بن عبدالمطّلب هستم. در آن دم عبدالمطّلب رسید و او را بر گردنش نشاند و دور کعبه طوافش داد. زنان گرد آمنه جمع شده بودند و او را دلداری می‌دادند. وقتی حضرت آمنه را دید، به هیچ کس اعتنا نکرد و سوی او دوید. روزی شتری از عبدالمطّلب رمید و او رسول خدا صلّی الله علیه و آله را همراه با شتربانان فرستاد تا آن شتر را بگیرند. چون رسول خدا دیر کرد عبدالمطّلب به دنبال ایشان هر راه و دره ای را درنوردید و بازگشت و حلقه در کعبه را گرفت و گفت: پروردگارا آیا خاندان خود را هلاک می‌کنی؟ اگر چنین است، از جانب تو امر دیگری آشکار شده است. ناگاه رسول خدا صلّی الله علیه و آله با آن شترآمد. وقتی عبدالمطّلب حضرت را دید، ایشان را گرفت و بوسید و گفت: به پدرم سوگند که پس از این دیگر تو را در پی چیزی نمی فرستم، می‌ترسم تو را تنها گیر بیاورند و بکشند.
#رسول_خدا صلی الله علیه و آله

📚 بحارالانوار - جلد ۱۵، صفحه ۳۳۴ 

@BotShenasi
August 26, 2026 2.6K 26