ارتباط پهلوی با شاهان باستان تا چه میزان قابل توجیه است؟
نکتهای که گاه در برخی تقریرهای نظریه ایرانشهری درباره نقش انتظامبخش شاه نادیده گرفته میشود، این است که پس از اسلام، بهمعنای دقیق کلمه دیگر با «نظریه شاهی» مواجه نیستیم؛ بلکه الگوی «سلطانی» بهتدریج جایگزین صورت آرمانی شاهی باستان شد.
در برخی روایتهای معاصر از نظریه ایرانشهری، تمایز روشنی میان «شاه» و «سلطان» برقرار نمیشود، حال آنکه این دو بر بنیانهای متفاوتی استوارند. مفهوم «سلطان» از دوره امپراتوری سلجوقی به بعد صورتبندی نظری یافت و سپس در ساختار سیاسی عثمانی تثبیت شد. سلطنت در این معنا واجد بار فقهی ـ مذهبی بود؛ سلاطین، در سطح نظری، بخشی از نظم خلافت محسوب میشدند، هرچند در عمل استقلال داشتند. مشروعیت آنان از طریق تفویض یا تأیید خلیفه اعطا میشد و بدینترتیب میان قدرت سیاسی و مرجعیت دینی نوعی واسطه برقرار بود.
در مقابل، نظریه شاهی در ایران باستان مبتنی بر نوعی هستیشناسی کیهانی بود. «فره» بهمثابه ودیعهای الهی و نوری آسمانی مستقیماً به فرد تعلق میگرفت و میتوانست به همان سرعت از او سلب شود. در این چارچوب، مشروعیت شاه نه از طریق نهاد دینی یا مرجع واسط، بلکه بهصورت بیواسطه و در نسبت با نظم قدسی عالم تعریف میشد.
از این منظر، حتی با فروپاشی خلافت عباسی به دست هلاکو خان، شاهان صفوی وارد احیای نظریه شاهی باستان نشدند، بلکه در استمرار صورت تحولیافته الگوی سلطانی حکومت کردند؛ الگویی که در آن پیوند قدرت سیاسی با تأیید فقهی همچنان نقش تعیینکننده داشت.
با سقوط سلسله صفوی، همان بنیان نیمبند سلطانی ــ یعنی مشروعیتی که از رهگذر تأیید فقها تثبیت میشد ــ نیز دچار بحران شد. از دوره افشاریه تا پایان قاجار، ساختار قدرت نه بر نظریه شاهی باستان استوار بود و نه بر صورت کلاسیک سلطانی؛ از همینرو برخی حاکمان برای جبران خلأ مشروعیت، به انتسابهای تاریخی ـ تباری به چهرههایی چون تیمور و چنگیز متوسل میشدند.
با آغاز دوره پهلوی، سلطنت وارد مرحلهای کاملاً متفاوتی شد. شاه در این دوره نه حامل فره ایزدی بود و نه سلطانِ مأذون از خلافت. بلکه ملغمهای از عناصر ملی، سکولار، باستانگرا و گاه مذهبی را در چارچوب دولت مدرن سامان میداد. در نتیجه، در بهترین حالت وجهی نمادین و سیاسی داشت که نقطه اتکای مشروعیت آن نه قدسی ـ کیهانی و نه شریعتبنیاد بود، بلکه عمدتاً به قانون اساسی مشروطه ارجاع داشت. از همین رو، با تضعیف یا بعضا تعلیق قانون در حراست از اختیارات شاه، بنیان نظری گذار از آنها نیز به خودی خود ممکن شد.
بر این اساس، فارغ از داوری ارزشی درباره امکان یا مطلوبیت بازگشت سلطنت، باید تأکید کرد که از منظر نظری، سلطنت در وضعیت جدید آن هیچ نسبتی با نظریه شاهی ایران باستان ندارد. ارجاع به شاهان هخامنشی چون کوروش بزرگ و داریوش بزرگ در این زمینه، بیش از آنکه استمرار مفهومی را نشان دهد، کارکردی ایدئولوژیک و سیاسی دارد.
#سیامک_مهاجری
به دیدن بیا @BooF60
19
4
1February 26, 2026 1.2K 17