دیروز موقع دویدن صبحگاهیم، یک نفر رو اون طرف خیابون دیدم، سرش توی… — ࣪˖ ⋆ 𝐒𝐨𝐨𝐲𝐢'𝐬 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐍𝐨𝐭𝐞𝐬 🌌 ִֶָ១ — TG.ME

دیروز موقع دویدن صبحگاهیم، یک نفر رو اون طرف خیابون دیدم، سرش توی گوشیش بود، هیچ توجهی نمیکرد، چند لحظه مونده بود بره وسط خیابون، و ذهنم شروع کرد به تصور کردن همه‌ی اتفاقات.
مثلا چیزهای خیلی واضح..
اول کدوم ماشین زیرش میکنه؟ کدوم یکی از استخون‌هاش خرد میشه؟
موقعیت بدنش وقتی زمین میخوره...دقیقا چقدر طول میکشه از خونریزی بمیره؟
جزئیات پشت جزئیات..
بالاخره از این حالت اومدم بیرون ولی...
- ماشین زیرش کرد؟!؟
نه..نه به موقع نگاه کرد اما نکته این نیست، نکته اینه که کمک کردن به اون اولین فکرم نبود..
یا دومی یا سومیم...
این وضع چقدر داغونه؟! چطور میتونم خودم رو بپذیرم وقتی این تاریکی بخشی از وجودم شده؟!

- 𝑳𝒖𝒄𝒊𝒇𝒆𝒓 ²⁰¹⁶
July 29, 2025 1.3K 5