<بلورهای اشک>
قطرات باران بر بامِ خانه میتازند. گوشهایم تیز میشوند، کمکم نقشِ کوچکی از تبسم کنج لبهایم را میآراید. مداد را روی میز رها کرده و سوی پنجره پرواز میکنم. چه دارد این باران؟ چه دارد که بارشاش تسلیبخش روحِ ناآرامم است؟ اینجا زیاد باران میآید؛ همه از باران عاصی شدهاند! یکی نیست بگوید بارانِ رحمتِ خدا که اینگونه با ناز فرود میآید جای کدامیکتان را تنگ کرده که از آن بیزارید؟ من اما هر دفعه ذوقزدهتر از قبل با چشمانی قلبی به باران مینگرم.
به نظرم اختراعِ چتر کاری بس بیهوده بوده! زیبایی باران به قدم زدن زیرِ قطراتِ بلورینش است، چه معنی دارد چتر دست بگیری و لذت را بر خودت حرام کنی؟ اگر به من باشد که حاضرم ساعتها زیر باران بشینم و با او دردودل کنم. نمیدانم شما هم چیزی از حرف زدن با باران میدانید یا نه؛ اما من میدانم و با ژرفای جانم درکش میکنم. با چشم حرف میزنیم، من و باران، من دریا. آنها میفهمند، همهچیز را! پیش آنها حتی اگر نقاب هم داشته باشی با پوزخند نقابت را پودر میکنند.
اگر بهانهی سرماخوردگی و مکافات بعدش نبود من، بیتردید با هر بار صدای شنیدن قدمهای باران به استقبالش میرفتم! باران گریههای آسمان به حال و روز این زمینیهاست. آسمان میبیند که زندگی چطور میگذرد، که آدمها چطور زندگی میکنند. میبیند حالِ بد زمین، معشوقهاش را. بزرگی میکند که خشمش را نثارِ ما نمیکند... بزرگی میکند که حال بدِ زمینش را میبیند و فقط اشک میریزد... اما این آدمها حتی از اشکِ آسمان نیز طلبکاراند.
6October 11, 2024 253 5