مامانم گفت تارا یه حرفایی زدی که نگرانم کردی گفتم چی؟ گفت ازدواج دو تا زن و اینا. گفتم خب؟!
گفت حق من نیست بچهای که دسته گل تحویل جامعه دادم اینطوری بشه
گفتم مامان هر طوری باشه بچهت به تو ربطی نداره
بعد شروع کرد که نه من نمیخوام بچهم اینطوری باشه نباش اینطوری
منم دیگه در یک حرکت پیپل پلیزری گفتم مامان نیستم فقط داشتم از اونا دفاع میکردم.
بعد خوش خوشانش شد و گفت آرهه تو باید با یه پسر ایتالیایی ازدواج کنی و من (پیش فامیل) افتخار کنم فلان.
گفتم نمیخوام
و خلاصه که این داستان اینطوری تموم شد فعلاً ببینیم آینده چی میشه.
11August 31, 2026 47 10