بوی خاک و خون... همه جا را پر کرده بود... هر قدمی که میزد...حسش میکرد… — - Io e il mio amato 🍷 — TG.ME

بوی خاک و خون... همه جا را پر کرده بود... هر قدمی که میزد...حسش میکرد مرگ نزدیک تر از گوشش بود ... تمام سربازان و عزیزانش مرده بودند... تمام دوستان و یارانش.. تمام.. تمام ادم هایی که میشناخت و نمیشناخت... هر قدمی که میزد.. درد هزاران هزار قدم میزد... با خود گفت : چاره ای نیست... ادامه میدهیم... تمام فکرش آن یار زیبا رویش بود... تمام تمام زندگی اش.. او بود.. آن یار زیبا همان کسی بود که شوالیه با تموم دردهایش با تموم همه ی اتفاقاتی که رخ داده بود ادامه میداد... در اخرین مبارزات شمشیرش خورده شده بود حتی نمیتوانست برای اخرین بار... خداحافظی کند.. حتی نمیتوانست یار عزیز و باوفایش را ببیند... نجات بدهد... تمام بدنش را خون فرا گرفته بود... اما دلش از آن خونی تر... از آن زهرالوده تر... نگران بود... زمانش فرا رسیده بود.. دیگر همه چیز تمام شده بود.. وقت رفتنش فرا رسیده است... گفت : از همه چیز پشیمون بودم... اما اما زیباترین من.. هیچوقت برای مجنون بودنم... برای برای پرستش کردنم هیچ پشیمانی ای ندارم و نخواهم داشت... آن روزهایی که با همدیگر بودیم... هرچند کم... هرچند زودگذر... آن ها بهترین خاطرات زندگیم و بهترین لحظات زندگی من بودند... تو امدی و شیرینی زندگی را به من نشان دادی... به منی که فقط تلخی را میدانستم... دوستت دارم.. امیدوارم هیچوقت رنگ مرگ را نگیری.. سوگند یاد میکنم اگر میتوانستم جاودانگی را برای تو خلق میکردم.. تا همیشه جاودانه باشی اما.. حیف... یک انسان حقیر هستم... و از همه بدت- حرف هایش را نتوانست کامل بگوید نفس هایش به اتمام و ضربان قلبش به خاموشی سپرده شد... کسی برایش گریه نکرد.. کسی کسی برایش لحظه ای سوگواری ای نکرد... و این یک ارامشی بود که چقدر این نویسنده به آن حسودی میکند... این ارامش را هرکسی نمیتواند درکش کند... همانطور که نمیتواند احساسش کند... - Jack November 16

November 17, 2025 71 2