و نسخهی دیگری از من،دوباره خودش را نشان داد...خسته،ناامید،تنها!
نسخهای که در جستجوی ذرهای امید در ظلمات زندگیاش میگردد، اما شاخههای سیاه و خشکیدهی جنگل قلبش به او اجازهی رسیدن به نور را نمیدهند و او را در خود میبلعند.
به راستی راه فراری هم هست؟یا تنها با دلی پر از غم و ناامیدی چشم بر این دنیا میبندیم و به زندگیمان پایان میدهیم.
اگر راه فراری هست،پس چرا کسی دیگر رنگ بر این دنیای سیاه نمیزند؟چرا کسی راز دستیابی به نور را برملا نمیکند؟!
شاید ان عناصر تنها افسانهاند...شاید وجود ما را با غم یکی کردهاند و شادی را ارزویی دست نیافتنی به شمار اوردهاند.
اما بالاخره نور خواهد رسید،نه؟ما زادهی خورشیدیم،پس به نور خواهیم رسید!
2
1
1August 18, 2026 90