بعضی وقتا همچیز خیلی بد پیش میره.. پشت سر هم..مثل ی دومینو..ی دومینو که تکه آخرش روی آرزوها و خواسته هامون آوار میشه.. یهو برمیگردی میبینی..حتی اگه صدت رو هم گذاشته باشی..داری به بنبست میخوری.. یقین میاری به نشدن.دلت میخواد همچیز رو رها کنی.. انگار زمین و زمان دست به دست هم میدن..که نشه. که نرسی. که نتونی. ولی خب.. در آخر.. این شعر عطار که میگه: گر مردِ رهی، میانِ خون باید رفت وز پایِ فتاده، سرنگون باید رفت تو پای به ره درنه و از هیچ مپرس خود راه بگویدت که چون باید رفت چاره ای نیست..که ما بیچارگان..ناچاریم به ادامه دادن.با امید به روزهای روشن.
4
2
2August 23, 2026 69