«معلم اول»
با گچهای رنگی چهارگوش، جملاتی ساده مانند «بابا آب داد.» روی تختهسیاه مینوشت. بعد از فعلها، نقطه میگذاشت و برای اینکه ما خوب یاد بگیریم، شوخی میکرد و میگفت: «این یک سنگ است. آن را میگذاریم پشت این کلمه تا غلت نخورد و از جای خود حرکت نکند!»
اینها را آقای آرائی میگفت. حسین آرائی نخستین معلمی بود که به کلاس ما آمد...
یادم هست چندروزی از آغاز سال تحصیلی گذشته بود. نوبت بعدازظهر بودیم. آقای آرائی گفت: «یک نفر به خانه برود و از مادرش نخ جوراب بگیرد و بیاورد تا با آن تختهسیاه را خطکشی کنیم.» نخ جوراب، نخِ سفیدرنگِ بسیار محکمی بود که بیشتر زنان بهبهانی با آن جوراب (بخش اصلی گیوه را) میبافتند. مادر من هم گاهی جوراب میبافت. یادم هست وقتی از جوراببافی دست میکشید، سوزن بلندش را یا در گلوله نخ و یا به مینارش فرو میکرد که نیفتد و گم نشود. این سوزنها بزرگ و تیز بودند و اگر بر زمین میافتادند، ممکن بود به پا یا بدن کسی فرو بروند.
به آقای آرائی گفتم من میروم. دو سه نفر از بچهها هم حرف مرا که میگفتم خانه ما نزدیک مدرسه است و زود برمیگردم، گواهی کردند. آقای آرائی گفت: «برو!» از کلاس بیرون آمدم، بهسرعت برق از حیاط گذشتم و از در مدرسه بیرون زدم. از مدرسه تا خانه ما ۲۰۰ متر هم نمیشد. در خانه از مادرم دو سه متر نخ گرفتم و آوردم. یادم هست راهِ رفتن و برگشتن را یکنفس دویدم. انگار روی ابرها میدویدم. در همه سالهای مدرسه، اینکه به هر بهانهای بشود هنگامی که بچهها اجازه بیرون آمدن از مدرسه را ندارند، از مدرسه بیرون بیایی، برایم خوشایند بود. به نظرم بیشتر بچهها این حس را داشتند.
آقای آرائی دو میخ کوچک به دو سوی تخته کوبید. هر سر نخ را به یک میخ بست و آن را کشید و سفت کرد. بعد با نوعی رنگ با ظرافت و دقت نخ را رنگی کرد. سپس وسط نخ را گرفت، آن را کشید و رها کرد. نخ به سطح تخته خورد و یک خط مستقیم روی آن درست کرد. آقای آرائی به همین ترتیب چند خط دیگر هم روی تختهسیاه کشید و اینچنین تخته کلاس ما خطدار شد.
آقای آرائی ماشین پیکانی سبزرنگ داشت. ولیالله عبداللهی یادش هست که«وقتی آقای آرائی بیرون مدرسه از ماشین پیاده میشد، از همانجا شروع میکرد به درسدادن. آخر ما او را از پشت نردهها میدیدیم. با صدای بلند و با شور و حالی وصفناپذیر میگفت: «بابا»، «بابا». میگفت و دستهایش را تکان میداد. ما هم در کلاس تکرار میکردیم: «بابا»، «بابا». با همین حالت وارد حیاط مدرسه میشد و به کلاس میآمد. اینچنین در کلاس شور و نشاطی برپا میکرد.»
قسمتی از خاطرات کتاب آن سالهای خاکی و روشن
عبدالرحیم قنوات
دانشگاه فردوسی مشهد
۳ شهریور ۱۴۰۵
August 27, 2026 159