نومبو (Navombo)* *✳️ عم یونس و عم بخشی* *🔵 قصه‌های محلات بهبهان* *📝… — تاریخ و فرهنگ بهبهان — TG.ME

*نومبو (Navombo)*
*✳️ عم یونس و عم بخشی*
*🔵 قصه‌های محلات بهبهان*
*📝 عباداریان | ۰۵۰۵۲۹*

سال‌هایی دور، در بهبهان، جلسات روضه بیشتر از الان در مساجد و خانه‌ها برگزار می‌شد؛ گاهی به مدت یک دهه یا یک ماه، به‌ویژه در دو ماه محرم و صفر. بعضی روضه‌ها هم هر شب جمعه در خانه‌ها برپا بود. مردها پس از بازگشت از سر کار، خودشان را به یکی از مجالس محله یا محله‌های نزدیک می‌رساندند.
از حواشی مجالس روضه فعلاً می‌گذریم و می‌رسیم به عصر یک روز پنجشنبه؛ روزی که عم یونس و عم بخشی، دو دوست صمیمی و هم‌محله‌ای، راهی یکی از همین مجالس شدند.
عم یونس مردی ساده و بی‌غل‌وغش بود و عم بخشی کمی شیطنت در رفتارش داشت؛ اما این تفاوت چیزی از رفاقتشان کم نمی‌کرد. سال‌ها بود که بیشتر اوقات با هم بودند.
آن عصر، هر دو به طرف محل «پر» ‌رفتند تا در خانه یکی از علمای آن محله، آسید مندسن‌آغا، پای منبر بنشینند.
آقا در بخشی از سخنانش گفت:
«هر کسی محاسنش در اسلام سفید شود، خداوند گناهانش را خواهد بخشید.»
این جمله حسابی به دل عم یونس نشست.
وقتی روضه تمام شد و هر دو در راه برگشت به خانه بودند، نزدیک مجت دهبوشی، عم یونس رو به عم بخشی کرد و گفت:
«بیا برویم دو رکعت نماز بخوانیم تا خداوند گناهانمان را ببخشد.»
عم بخشی جواب داد:
«مه سردمن و کارم هه، ته بره نماز بخون.»
عم یونس به طرف حوض مسجد رفت تا وضو بگیرد.
در همین فاصله، عم بخشی پنهانی و با عجله به داخل مسجد برگشت و پشت یکی از ستون‌ها خودش را مخفی کرد.
مسجدهای آن روزگار با امروز فرق داشتند. دیوارها و ستون‌ها بسیار پهن بودند و گاهی ابعاد ستون‌ها به بیش از یک متر در یک متر می‌رسید. سقف مسجد نیز از چندین گنبد و طاق کوچک تشکیل می‌شد و چون در ساخت آن‌ها آهن به کار نرفته بود، ستون‌های ضخیم وزن طاق‌ها را تحمل می‌کردند.
همین معماری باعث می‌شد صدا در فضای مسجد بپیچد و چند برابر به گوش برسد؛ به‌خصوص آن غروب که مسجد خلوت و ساکت بود.
عم یونس وارد مسجد شد، روبه‌روی محراب ایستاد و دو رکعت نماز خواند.
بعد نشست، دست‌هایش را به سوی آسمان بلند کرد و با حالتی اندوهگین و فروتنانه شروع به دعا کرد:
«بار پرودگارا مه بنده گنه‌کارتم، ریم آورده وشات، ته بزرگیه کریمیه، مه ببخش.»
در همان لحظه، صدایی در فضای مسجد پیچید:
«نومبو!»
عم یونس که غرق دعا بود، با شنیدن این صدا بغضش ترکید و به گریه افتاد. دوباره با تضرع از خدا طلب بخشش کرد.
اما باز همان صدا آمد:
«نومبو!»
عم یونس که سخت تحت تأثیر سخنان آقا قرار گرفته بود، اصرار داشت حتماً بخشیده شود. پس دو رکعت نماز دیگر خواند و این بار با چشمانی گریان، بیشتر از قبل دعا کرد.
اما باز هم صدایی در مسجد پیچید:
«نومبو!»

این بار عم یونس دیگر کلافه و عصبانی شده بود. همان‌طور که از جایش بلند می‌شد، با ناراحتی گفت:
«ولی بامو که نومبو!»
همین جمله کافی بود تا عم بخشی دیگر نتواند خودش را کنترل کند و از پشت ستون، بزند زیر خنده.
عم یونس تازه فهمید تمام این مدت، صدای «نومبو» از کجا می‌آمد!
با عصبانیت رو به عم بخشی کرد و گفت:
«فلو فلون بتو بخشی!»
و بعد، در حالی که هنوز از ماجرا حیران بود، گفت:
«مم گف می‌ومبو خدا ایقده بیرحمی بو؛ هرچی التماسی مکنم، می‌گو نومبو!»
آن شب، مسجد دهباشی شاهد یکی از همان شوخی‌های ساده و بی‌آلایش روزگار قدیم بود؛ شوخی‌ای که سال‌ها بعد هم، هر بار نام «نومبو» به میان می‌آمد، خنده را روی لب‌های اهل محل می‌آورد.
و شاید قشنگی قصه‌های آن روزگار همین بود؛

زندگی ساده بود، رفاقت‌ها عمیق بود و حتی شیطنت‌های دوستانه هم سال‌ها در خاطره‌ها می‌ماند.
*كانال تاريخ و فرهنگ بيبهو*
August 27, 2026 179 3