یک بازرگان، طوطیِ زیبایی در قفس داشت. روزی خواست به هند برود و از طوطی پرسید: «برای تو چه سوغاتی بیاورم؟» طوطی گفت: «وقتی طوطیهای هند را دیدی، به آنها بگو: من اینجا در قفسم، دلتنگِ آزادیام.» بازرگان به هند رفت و پیام طوطی را به طوطیهای آنجا رساند. ناگهان یکی از طوطیها لرزید، از شاخه افتاد و بیحرکت روی زمین ماند. بازرگان خیلی ناراحت شد. وقتی برگشت، ماجرا را برای طوطیِ خودش تعریف کرد. طوطیِ قفس هم لرزید، افتاد کف قفس و بیحرکت ماند. بازرگان فکر کرد مرده. درِ قفس را باز کرد تا بیرونش بیاورد. اما طوطی ناگهان پرید، روی شاخهای نشست و گفت: «آن طوطیِ هندی به من یاد داد تا وقتی خودت را اسیر میبینی، آزادی از راه نمیرسد. اول باید از آن چیزی که به آن چسبیدهای، رها شوی.» بعضی وقتها قفسِ ما، آدمها یا شرایط بیرونی نیستند. قفسِ ما ترسهایمان است، نیازِ دائمی به تأیید شدن است، فکرهای تکراریمان است، و تصویری است که از خودمان ساختهایم. شاید آزادی، از لحظهای شروع شود که بگویی: «دیگه لازم نیست همهچیز را کنترل کنم.»
یک بازرگان، طوطیِ زیبایی در قفس داشت. روزی خواست به هند برود و از… — بی ذهن شو تا خوشحال شی — TG.ME
August 24, 2026 146