یک فیل بزرگ را شبانه وارد اتاقی تاریک کردند. مردم شهر که هیچ‌وقت فیل… — با "الانت" راحت باش — TG.ME

یک فیل بزرگ را شبانه وارد اتاقی تاریک کردند. مردم شهر که هیچ‌وقت فیل ندیده بودند، یکی‌یکی وارد اتاق شدند تا با لمس کردن بفهمند فیل چیست. هرکس دستش به یک جای فیل رسید. یکی خرطومش را لمس کرد و گفت: «فیل مثل یک مارِ بزرگ است.» یکی گوشش را گرفت و گفت: «نه، فیل مثل یک بادبزن است.» یکی پایش را لمس کرد و گفت: «شما اشتباه می‌کنید؛ فیل مثل یک ستونِ محکم است.» یکی دستش به پشت فیل خورد و گفت: «فیل شبیه یک تخت بزرگ است.» همه داشتند راست می‌گفتند… اما هیچ‌کدام تمامِ حقیقت را نمی‌دیدند. چون هرکس فقط یک قسمت را لمس کرده بود و فکر می‌کرد همان، همه‌ی واقعیت است. مولوی می‌گوید خیلی از دعواها، قضاوت‌ها و رنج‌های ما از همین‌جا می‌آید. ما یک تکه از رفتارِ یک آدم را می‌بینیم، یک لحظه از زندگی‌اش را، یک حرفش را، یک اشتباهش را… بعد خیلی مطمئن می‌گوییم: «من او را شناختم.» در حالی که شاید فقط به پای فیل دست زده‌ایم. قبل از اینکه درباره‌ی کسی، درباره‌ی خودت، یا درباره‌ی زندگی قضاوت قطعی کنی، یادت باشد: تو شاید فقط یک قسمتِ داستان را می‌بینی. و وقتی نور بیشتر شود، می‌فهمی واقعیت خیلی بزرگ‌تر از چیزی بوده که فکر می‌کردی.

August 24, 2026 138 2