رمان: #آقای_ارصلان • نویسنده: #ناشناس قسمت: ششم این جمله را که شنیدم،… — ♛ بَِ‍یَِ خَِ‍یَِ‍اَِلَِ عَِ‍اَِلَِ‍مَِــَِ ♛ — TG.ME

♛ بَِ‍یَِ خَِ‍یَِ‍اَِلَِ عَِ‍اَِلَِ‍مَِــَِ ♛رومان آقای اصلان نویسنده: #ناشناس قسمت: #پنجم اما هر بار که به آینده فکر می‌کردم، درد ام کمی آرام‌تر می‌شد بعد از سپری شدن یک ماه زخم هایم بهبود پیدا کرده، و سلامتی خود را به دست آورده بودم . پول که با داکتر حرف زده بودم را گرفتم با محمد خداحافظی کردم…
رمان: #آقای_ارصلان
• نویسنده: #ناشناس
قسمت: ششم


این جمله را که شنیدم،
چیزی در درونم شکست.
چشم‌هایم پر از اشک شد.
بی‌اختیار جلو رفتم و پدرم را در آغوش گرفتم.
دست‌های زحمتکش او آرام روی پشتم نشست.
همان دست‌هایی که سال‌ها برای این خانواده کار کرده بود.
پدرم آرام گفت:
«اصلان…
تو فقط تلاش کن.
من همیشه پشتت هستم.»
در آن لحظه فهمیدم…
اگر روزی موفق شوم،
بخش بزرگی از آن
به خاطر همین مرد است.
مردی که حاضر شد
تنها زمینش را بدهد
تا آینده پسرش ساخته شود.
آن شب تا دیر وقت بیدار ماندم.
به سقف اتاق خیره شده بودم و به حرف‌های پدرم فکر می‌کردم.
مردی که سال‌ها در اردو خدمت کرده بود
حالا تنها زمینش را می‌خواست برای آینده من بفروشد.
در دلم گفتم:
«اصلان…
اگر موفق نشوی،
به این مرد بدهکار می‌مانی.»
فردای آن روز با پدرم رفتیم تا زمین را ببینیم.
جای ساده‌ای بود.
نه خانه‌ای داشت و نه ارزش زیادی.
اما برای پدرم یادگار سال‌ها خدمتش بود.
وقتی زمین فروخته شد
و پولش را در دست گرفتم،
برای لحظه‌ای دلم لرزید.
این پول فقط پول نبود…
زحمت‌های پدرم بود.
تکه از بدن من...
همان روز به بازار رفتم.
داخل دوکان عمر شدم.
عمر با دیدن من گفت:
«اصلان جان، تصمیمت را گرفتی؟»
لبخند زدم و گفتم:
«بله عمر جان…
اگر هنوز پیشنهادت سر جایش است،
می‌خواهم شریک شوم.»
چشم‌های عمر برق زد.
گفت:
«بهتر از این نمی‌شود.
از امروز دیگر شاگرد نیستی…
شریک من هستی.»
آن روز یکی از مهم‌ترین روزهای زندگی من بود.
از همان روز کار ما جدی‌تر شد.
من صبح زود به بازار می‌آمدم
و تا شب کار می‌کردم.
کم‌کم مشتری‌های زیادی پیدا کردیم.
نام دوکان ما در بازار ماه‌های اول سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام بود.
گاهی دست‌هایم از بس طلاها را صیقل می‌دادم زخم می‌شد.
اما عمر همیشه می‌گفت:
«اصلان، تاجر شدن صبر می‌خواهد.» تمام قرض های پدرم را دادم ولی در پهلویش پس انداز هم داشتم یک سال به همین روال می‌گذشت ....
زندگیم کاملاً تغییر کرده بود دیگر با آن دوچرخه کهنه نمی‌رفتم تا دوکان..
برای خودم موتر خریدم .
و آن دوچرخه هم نگه داشتم برای یاد آوری روز های سختم
حالا یک خانه شخصی داشتیم مادرم تنها یک انگشتر نداشت.
طلا و چوری دل خواهش را
می‌پوشید.دست های نازنین اش در پیش تنور نبود . برایش خدمه گرفتم .
زندگیم، مثل تاجران شده بود. بعد از شریک شدن در آن دوکان هفت دوکان دیگر ساختم خودم برای مال آورد به خارج از کشور میرفتم
و در کابل به اسم تاجر اصلان یاد میشدم . محمد را هم نزد خودم آورده بودم چون تنها دوستم بود که در شرایط سخت کنارم بود. واقعاً من را کسی نمی‌شناخت.
روزی در دوکان نشسته بودم که یاد مدیر دانشگاه افتادم گفته بودم که میروم برای دیدنشان البته روزی که پولدار شدم .. تصمیم گرفتم فردا راهی دانشگاه شوم شب که خانه آمدم بعد از غذا خوردن . مادرم سر صحبت را آغاز کرد گفت مادرم: اصلان خان دلم هوس عروس کرده !! چی نظر داری
لحظه یاد آریا افتادم نمیدانم کجا است ولی میخواهم یکبار ببینمش تبسمی کردم سرم را به روی زانو های مسکین اش گذاشتم گفتم
اصلان: دل منم هوس عروسی کرده این گلثوم خانم چی وقت عروس میشه
گلثوم: مادررر بیبین پسرت چی میگه من که تازه دانشگاه را شروع کردممم دل من هوس ینگه کرده
گلثوم دانشگاه می‌رفت رشته کامپیوتر ساینس را میخواند
مریم هم ازدواج کرده بود دو تا طفل شیرین داشت.
الیاس هم مکتب شخصی می‌رفت دیگر نمی‌خواستم اون روز های که من در مکتب سپری کردم را الیاس هم تجربه کند. بعد از مکتب نزد خودم بود نمی‌خواستم از پول استفاده کرده راهی غلط را در پیش بیگرد هر چند که پسری حرف‌ گوش کنی بود ولی باید حواسم برایش می‌بود
از جایم بلند شدم گفتم
اصلان: هر قسم مایل هستین مادر جان منم راضی هستم.
مادرم: عزیز دل مادر کسی هست که دوست داشته باشی؟ همراهیش ازدواج کنی؟ من نمیخواهم زندگی تورا نبود کنم برای انتخاب خودم
چند لحظه سکوت کردم آریا می‌چرخید در سرم نه برای این که دلم بخواهد بروم خواستگاری اش نه !!
فقط برای اون تصورات که داشتم در زندگیم از آریا!!
نفسی عمیق کشیدم گفتم
اصلان : نه مادر پسر چشم چرانی نیستم هر کسی که خودت بفهمی که خوب است میتواند با من زندگی کند. را من قبول دارم .
مادرم درستی گفت؛ و دست های گرم نرم اش را نوازش گونه به سرم برد .
صبح شد رفتم سمت دانشگاه
وقتی پا گذاشتم یاد اون سیلی که خوردم افتادم .نا خدا گاه دستم به صورتم بردم .گفتم: من سپاس گذاری، آن سیلی هستم که خوردم!!
درد داشت ولی آینده ساز
رفتم پیش مُنشِی مدیر که گفت: من برایشان اطلاع میدهم برایشان بگویم کی آمده؟ گفتم: بگو تاجر اصلان آمده برای کاری
September 2, 2026 145 1