پذیرفتن شرایط هم موضوع سخت و عجیبیه. مثلا من مدتی هست که دارم تلاش… — -لیمویِ سبزِ گُم شده — TG.ME

Forwarded fromAL·Alaska, Alaska·
پذیرفتن شرایط هم موضوع سخت و عجیبیه. مثلا من مدتی هست که دارم تلاش می‌کنم که ناامیدی رو بپذیرم. بپذیرم که حالا که نمی‌تونم امید رو برای خودم نگه دارم، ناامیدی رو انتخاب کنم. امید که برای من نیست، حداقل ناامیدی برای من باشه. بپذیرم که شرایط هیچ‌وقت قرار نیست بهتر بشه. قبول کنم که هر روز احتمالا قراره از روز قبلی بدتر باشه. بپذیرم که شادی کوتاهه، و غم برای مدت طولانی‌تری روی آدم سایه می‌اندازه. بپذیرم که آدم اگه در حال غرق شدن هست، احتمالا با دست و پا زدن بیشتر و بیشتر به عمق آب فرو می‌ره. سرنوشت رو قبول کنم، شرایط رو قبول کنم، روی شادی‌ها زیاد حساب نکنم، بیشتر به زنده موندن فکر کنم تا به زندگی کردن، بپذیرم که زندگی من احتمالا هیچ‌وقت شبیه زندگی اون دختره که توی یک کشور دیگه زندگی می‌کنه نمی‌شه. احتمالا اگه این چیزها رو بپذیرم همه‌چیز راحت‌تر می‌شه.
ولی با وجود همه‌ی این تلاش‌ها باز هم نمی‌تونم. هرچی سعی می‌کنم نمی‌تونم قبول کنم! می‌خوام فکر کنم که به جای غرق شدن، می‌شه روی آب شناور موند. که اگه فردا قراره بدتر از امروز باشه، پس‌فردا احتمالا بهتره. که سایه‌ی غم هرچقدر که سنگینه، من باز می‌تونم یه راهی پیدا کنم که از زیرش بیرون بیام. با اینکه ناامیدی دقیقا کنارم نشسته، ولی پذیرفتن شرایط انقدر سخته که بازم می‌خوام دستم رو تا جایی که می‌تونم دراز کنم تا از هر گوشه و کناری که شده امید رو به سمت خودم بکشم. خیلی هم سخته که در تاریکی مطلق دنبال کوچک‌ترین نشونه از نور بگردی، ولی نمی‌تونم تصور کنم که همه‌ی زندگیم رو در تاریکی بگذرونم. خلاصه اینکه از این چیزها اشکم درمیاد؛ از اینکه در امید داشتن احمقم. اما کاری از دستم برنمیاد. احمق بودن و امید داشتن.
September 2, 2026 11 1