از رنجِ فنا قلندری نتوان کرد
وز جورِ زمانه مهتری نتوان کرد
در محنتِ دهرِ دون دریغا دستان
باری به میانِ دلبری نتوان کرد
ببریده و پِی گسسته بادا دستی
کندر خمِ زلفِ قجری نتوان کرد
هرچند که دل فگارم از تنهایی
همراهیِ هر بی هنری نتوان کرد
در حلقه ی خویشانِ سخن نادانم
حاشا سخنِ چامه وری نتوان کرد
کین قومِ در ابتذالِ معنی را کس
آگه ز مضامینِ دَری نتوان کرد
پیداست هماره جلوه ی بی خردی
پنهانش به مشاطه گری نتوان کرد
زنهار که مغزِ این تهی اندیشان
از هرزه ذخیره ها بری نتوان کرد
محشورِ معاشرانِ یکدنده کسی
داعیه ی صاحبنظری نتوان کرد
در صحبتِ اهلِ خرد آموخته ام
با خیره سران خیره سری نتوان کرد
بسیار بداده قول همیاری و من
بر هیچ یکیش باوری نتوان کرد
حشرِ مگسانست خوشایندِ شما
در کوی مگسها شِکری نتوان کرد
شرح غم طولانیِ ما طوماریست
کان را به خطِ مختصری نتوان کرد
✒️محمدرضابسطامی
40
6August 28, 2026 828