چند بار باید توضیح دهیم که اصطلاح «زنزنستیز»، درست مانند «مردستیزی»، اصطلاحی فاقد اعتبار است؟
متوجهام که بسیاری یاد گرفتهاند برای توصیف زنانی که از ایدههای فمینیستی آگاه نیستند، یا باورهای مردسالارانه را بازتولید میکنند، از این اصطلاح استفاده کنند. اما برچسبهایی که برای توصیف افراد انتخاب میکنیم بیاهمیت نیستند. آنها تعیین میکنند مسئولیت یک پدیده را بر دوش چه کسی میگذاریم و منشأ آن را کجا جستوجو میکنیم.
مشکل اصطلاح «زنزنستیز» همین است که بخشی از مسئولیت جنایتهای یک سیستم مردسالار را از خود سیستم برمیدارد و بر دوش قربانیان آن، یعنی زنان، میگذارد.
زنی که در جامعهای مردسالار علیه زن دیگری عمل میکند، لزوماً از موقعیتی برابر با مردی که علیه زنان اعمال قدرت میکند برخوردار نیست. زنان، بهعنوان گروهی که در ساختار قدرت جنسیتی در موقعیت فرودستتری قرار گرفتهاند، ممکن است به باورهای مردسالارانه باور داشته باشند، آنها را بازتولید کنند و حتی علیه زنان دیگر به کار بگیرند؛ اما این به معنای آن نیست که خودشان بهتنهایی منبع یا صاحب قدرتی هستند که بتوان آن را با قدرت ساختاری مردان برابر دانست.
در واقع، مردسالاری تنها زنان را سرکوب نمیکند؛ آنها را در برابر یکدیگر نیز قرار میدهد. از رقابت میان زنان برای جلب تأیید مردان سود میبرد و سپس همین رقابت را بهعنوان شاهدی برای اثبات این تصور به کار میگیرد که "زنان دشمن یکدیگرند".
اصطلاح رایج "زنان علیه زنان" نیز به همین پوچ و تهی از معناست. کدام زنان علیه زنان؟ این مردسالاری است که زنان را علیه یکدیگر سازمان میدهد، رقابت را به آنها تحمیل میکند و از نتیجه این رقابت سود میبرد. اگر زنی علیه زن دیگری دست به رفتاری آسیبزا میزند، باید آن رفتار را نقد کرد؛ اما نقد رفتار با نادیده گرفتن ساختاری که آن را ممکن و حتی سودمند کرده، تفاوت دارد.
در نقد یک پدیده باید آن چیزی را هدف گرفت که مسئول اصلی تولید و تداوم آن است. بار مسئولیت نباید از روی دوش مردسالاری برداشته و بر دوش زنان گذاشته شود.
با این حال، شاید رایجترین دفاع از اصطلاح "زنزنستیز" این باشد که بعضی زنان واقعاً با ایدههای فمینیستی مخالفت میکنند، علیه حقوق زنان موضع میگیرند و در تداوم سرکوب آنان نقش دارند. این مسئله واقعیت دارد. اما پرسش مهمتر این است که چرا مخالفت یک زن با ایدههای فمینیستی باید همسنگ قدرت ساختاری مردان در به تعویق انداختن حقوق زنان تلقی شود؟
در نهایت، زنی که باورهای متحجرانه و مردسالارانه را بازتولید میکند، حتی اگر از این بازتولید منافع محدودی به دست آورد، همچنان در همان ساختاری زندگی میکند که قدرت واقعی در آن بهطور نامتوازن توزیع شده است. او ممکن است از طریق همراهی با ساختار موجود موقعیت بهتری به دست آورد، اما این موقعیت به معنای مالکیت بر آن ساختار نیست.
شاید بتوان او را به خبرچینی در یک زندان تشبیه کرد، ممکن است با خبرچینی دو قاشق برنج بیشتر گیرش بیاید، اما در نهایت خودش هم زندانی است. او زندان را نساخته، قدرت تعیین قوانین آن را ندارد و در تصمیمگیری درباره ساختار زندان دخیل نیست. رفتار او میتواند آسیبزا و قابل سرزنش باشد، اما برای نقد آن نباید فراموش کنیم که زندان هنوز وجود دارد و زندانی همچنان قدرت ساختن یا اداره آن را ندارد.
این تمایز بهویژه زمانی اهمیت پیدا میکند که میشنویم "زنهای زنزنستیز از مردهای زنستیز بدترند". چنین مقایسهای تفاوت بنیادین میان باور و قدرت را نادیده میگیرد.
یک زن ممکن است علیه حقوق زنان سخن بگوید، باورهای زنستیزانه را ترویج کند یا حتی در اعمال تبعیض نقش داشته باشد؛ اما مردان در یک نظام مردسالارانه میتوانند علاوه بر داشتن همان باورها، از قدرت اجتماعی و نهادی نیز برای تبدیل آنها به خشونت استفاده کنند. خشونتی که میتواند از سوی خانواده، قانون، فرهنگ، دین و دیگر نهادهای اجتماعی مشروعیت یا حمایت دریافت کند.
ادعا این نیست که زنان نباید مسئول رفتار خود شناخته شوند. اتفاقاً باید رفتارهای آسیبزا و بازتولید باورهای مردسالارانه را، فارغ از جنسیت فرد، نقد کرد. اما استفاده از برچسبهایی مانند "زنزنستیز»" زمانی نگران کننده میشود که مرز میان بازتولید یک سیستم و برخورداری از قدرت برای ساختن و اعمال آن را محو کند.
زنانی که باورهای مردسالارانه را بازتولید میکنند، مسئول رفتار خود هستند؛ اما مسئول وجود مردسالاری نیستند. آنها ممکن است زندان را بازتولید کنند، در بعضی مواقع به نگهبان کمک کنند یا حتی به زندانی دیگری آسیب بزنند، اما همچنان سوال این است که زندان را چه کسی ساخته و قدرت اداره آن را در دست دارد؟