امروز اصلا دلم نمیخواست از جام پاشم ولی مجبور بودم پسرم رو ببرم مدرسه تا مدارکش رو تحویل بده. رفتیم و برگشتیم سه تایی صبحانه خوردیم.
دیدم سردرد هم به بی حوصلگیم اضافه شده.
دوباره خوابیدم. میدونستم بچه ها گرسنه نمیمونن و هر جور شده از پس شکمشون بر میان.
با صدای دعواشون از خواب پاشدم.
میخواستم جیغ بکشم و از ادامهی زندگی انصراف بدم.
اما چاره ای نبود.
سیب زمینی سرخ کردم که کیما درست کنم.
ما به مخلوط سیب زمینی و گوشت چرخ کرده و پیاز میگیم کیما.
داشتم پیاز و گوشت رو تفت میدادم که پسر بزرگم اومد کنارم:
وای آخ جون کیما. مامان آخرین باری که تو این خونه کیما برامون درست کردی یادم نمیاد.
به زور لبخند زدم و به جنگ فکر کردم که باعث شد شیش ماه از خونه دور بمونیم.
یهو به ذهنم اومد که نماز اول وقت رو از دست دادم.
هرجور شده زندگی رو با بوی پیاز سرخ شده تو خونه جریان دادم، نماز رو خوندم و هر سهمون از گشنگی نجات پیدا کردیم.
فکر میکنم اینکه پا شدم و کار کردم حالم رو بهتر کرده.
به این فکر کردم هر مادری چند بار در طول زندگیش به زور از جاش بلند شده، به زور ادامه داده و به بچهها و همسر و خونهاش رسیدگی کرده؟
Forwarded from☫ lumière | نور ☫

48September 7, 2026 395 5