پس از آنکه نانا قبر آقابزرگ را هم زیارت می‌کند و برای آخرین بار… — کتاب‌پاره‌‌ — TG.ME

پس از آنکه نانا قبر آقابزرگ را هم زیارت می‌کند و برای آخرین بار گرداگرد معجر می‌گردد و شبکه‌ی چوبی آن را می‌بوسد از صحن بیرون می‌آییم. هوا تاریک شده است. نانا دست مرا در دستش می‌فشارد. می‌ترسم از او جدا بشوم. من از قبرها بیزارم. از تاریکی بیزارم. من از پیری و از ضعف می‌گریزم. از حیاتی که به انتها می‌رسد و خاموش می‌شود می‌گریزم. دلم می‌خواهد فریاد بزنم: ولم کن. ولم کن مادربزرگ. رهایم کن. بگذار از تو بگسلم. بگذار به درون آینده، به درون شهرهای شلوغ، به‌میان سروصدای ماشینها و کارخانه‌ها و کارمندان و کارگران بجهم. بگذار به آنجا بگریزم که بیمارستان هست، که طبیب و دارو هست، که تلاش آدمی برای دفاع از حیات مقابل نیستی هست. من از طبیعتی چنین ستمکار، از حیاتی چنین ارزان بدست نابودی ‌و مرگ سپرده شده، از تسلیمی چنین دردناک در برابر طبیعتی چنین ظالم، خواهم گریخت. من از این پس شهرها،‌ مکان‌های شلوغ، خیابان‌ها، اتومبیل‌ها، حتی زباله‌های ریخته در خیابان‌ها، کوچه‌ها، کارمندان، فاحشگان، دکان‌داران، کارگران، آدمهای آدم را دوست خواهم داشت و به بوی دود، بوی حرکت، صدای خشاخش آهن و فولاد عشق خواهم ورزید. من از خدای تو خواهم گسست. یاد تو را در خود خواهم کشت. و با خدای تو، سرنوشت تو و نسل تو خواهم جنگید. نانا دست مرا در دست گرفته است و می‌فشارد. از من می‌خواهد که چراغ دستی امام‌زاده را روشن کنم. ترسان کبریت می‌کشم و فیتیله‌ی چراغ‌دستی را روشن می‌کنم. آنگاه به راه می‌افتیم. از در مسجد و از کوچه باغ از میان تاریکی و خاموشی می‌گذریم. سرانجام به صفه می‌رسیم. شب هول من آغاز می‌شود.

📚 شب هول | هرمز شهدادی
❤1👏1
July 12, 2026 161 4