به مناسبت بازگشایی مدارس! 👈فرار از مدرسه ✍ این نوشته واقعیت دارد؛… — 🏔آوای بنچله☀️ — TG.ME

🔴❤️ به مناسبت بازگشایی مدارس!

👈فرار از مدرسه

✍ این نوشته واقعیت دارد؛ بدون روتوش می‌نویسم. به گَرد سُم اسب حضرت عباس قسم راست می‌نویسم، اگر کم و زیاد کنم یک درجه نمره عینکم برودبالا.. اصلا بواسیر بگیرم؛ خوب شد؟

سال اول مدرسه در ان سال‌های  طهران (ببخشید تهران) مثل حالا نبود، نه از ده نوع   مدرسه خبر بود و نه از سرویس‌های جور واجور، ناظم‌ها با ابروهای درهم کشیده  یا چوب دستشان بود و یا شیلنگ تا ابهت خود را به رخ دانش‌آموزان بِکشند تا کسی جرات گردن فرازی نکند و بفهمد که جور استاد بِه زمهر پدر.

خوب، نمی‌دانم چرا سال اول نمی‌خواستم مدرسه بروم؛ قوه انس خانه بود یا کشش کوچه که فکر می‌کردم مدرسه دخمه‌ای است که در ان کودکان نوآموز اذیت یا شکنجه می‌شوند.

هرچه مادر بیچاره در گوشم از خوبی مدرسه گفت به خرجم نرفت. هرچند او سواد نداشت ولی می‌خواست پسرش در آینده به جای تیشه پدر، خودکار در دست بگیرد و به جای عرق ریختن زیر آفتاب داغ تابستان، عرق روح روی کاغذ و کتاب بریزد.

هرچه کرد و گفت قبول نکردم و عتاب جای سخنان نرم را گرفت و در اخر چند نیشگون مادرانه ....ولی من باز مقاومت می‌کردم .شاید به قول جناب یونگ در ناخودآگاه پنهان خود می‌دانستم که اگر الف گفتم باید تا ی را بروم و بعد بر روی دفتر عزای علم آموزی بگیرم و در اخر، سر از مدرسه بزرگتری به نام دانشگاه در آورم و...

کار رسید به جيغ مادر و گریه پسر و چند تا نیشگون آبدارتر و من تسلیم نمی‌شدم. عمه‌ای داشتم امد به کمک همجنس خود و هرچه قربان صدقه‌ام رفت، اتش لجاجتم شعله‌ورتر شد و مُرغم یک پا داشت. یک دستم را مادر گرفت و دست دیگر را عمه خانم و به طرف مدرسه روانه‌ام می‌کردند و یا بهتر بنویسم می‌کشیدند و  من پای بر زمین‌ می‌کوبیدم که نمی‌خواهم به آن خانه ناآشنا بروم.

چه  درد سرتان بدهم که با اشک چشم و روان آزرده پای به مدرسه گذاشتم و رفتم سر کلاسی پُر از بچه‌هایی هم سن و سال خودم. دیدن ان همه بچه قد و نیم قد از گریه و افغان من نکاست و معلم به ستوه آمده که مردی بلند قامت و جدی بود، فراش را صدا زد که: "این دانش‌اموز مزاحم کار ماست، برود دفتر".

بیچاره فراش  یا همان مستخدم با لهجه غلیظ رشتی تا دم دفتر نصیحت‌ها کرد که به گوش دراز من نرفت. مدیر با عصبانیت گفت: "عجب کُرّه خری هستی وایستا همین‌جا دم دفتر" و من که در مدرسه را باز دیدم چون کره خری که در دشت به تاخت می‌رود، از مدرسه زدم بیرون و راهی خانه شدم.

خانه نزدیک بود و راهی نبود و چند دقیقه بعد از در خانه امدم تو. مادر در حال پخت و پز غذای ظهر بود که مرا روبروی خود دید؛ هاج و واج  و متحیر. این‌بار نفرین‌ها بود که به بخت و اقبال خود می‌کرد و مرا هم از از ان‌ها بی‌نصیب نمی‌گذاشت که:

"الهی یتیم بزرگ شوی و بی‌مادر و نان و آب بدوند و تو هم بدوی به  دنبال ان‌ها" که این آخری مستجاب شد و من همچنان در جستجوی نان از این دادگاه به ان دادگاه در جستجو هستم.

خلاصه چند تا پس‌گردنی حواله گردن من کرد و گوشم را کشید و چادرش را سر کرد و این‌بار با خشونت مرا کشید تا مدرسه و انداختم توی دهلیز ورودی. دیگر نه از مهر مادرانه خبری بود و از رحمت مدیر.

ناظم گوشم را گرفت (رمز دراز بودن گوشم در همین است که دائم کشیده می‌شد) و آورد تحویل معلم داد. مرد بلند قامت نگاهی به من کرد و با مهر گفت: "بروبشین روی ان نیمکت، پیش آن  پسری که عینک دارد و این خط‌ها را را روی دفترت بِکش بابا جان".

نمی‌دانم در این کلمه باباجان چه بود که انگار یک دفعه همه چیز تغییر کرد، مثل این‌که از تاریکی قدم به روشنایی گذاشته‌ام. به صورت معلم نگاه کردم، تبسمی بر لب داشت. آرام شدم، همه چیز برایم دلپذیر شد. با پسر عینکی دوست شدم، پسری که بعدها در نایره جنگ عراق زود اسمانی شد. حالا کره خر چموش لگد زن نبودم ،آرام گرفته و قرار یافته بودم.

باور می کنید یا باز هم قسم بخورم؟ بعد از نیم قرن که هر چند سال یکبار از جلوی ان مدرسه رد می شوم، پاهایم سست می‌شود و می‌ایستم و خیره خیره به درون ان نگاه می کنم، صدایی از طبقه بالا در کلاس اول الف به گوشم می‌رسد.

معلمی دارد به بچه‌ای که از مدرسه گریخت  می‌گوید: "افرین! مشقت را خوب نوشته‌ای بابا جان‌" و من آن پایین باید با عجله با نوک انگشتم نگذارم اشکم بر روی صورت پر مو و  چروک خورده ام بلغزد.

✍دکتر_علی_رادان:


به کانال خبری فرهنگی آوای # بنچله بپیوندیم: 

https://t.me/avaibenchali 
در
Ghaforsolaimani
September 25, 2026 144 1