و در معنا، او در جدالِ زیستن است؛ مُرده‌ای که هنوز در خیالِ خویش درپی…

𝐀𝐮𝐫𝐨𝐫𝐚جهانم در جدال است و من در خویشتن مبهوت. من؛ آنکه نه جسارت شاعران را دارد، نه فصاحت نویسندگان را، نه دستان بی‌پروای هنرمندان را، نه ذهنِ ژرفِ خردمندان را و نه بازوان دلیر شجاع‌مردان را و نه حتی امید نیک‌یاران را؛ من؛ آنکه در ریاضَتِ ذهنی آشفته سودا چنان غرق…
و در معنا، او در جدالِ زیستن است؛
مُرده‌ای که هنوز در خیالِ خویش درپی وارهیدن می‌جنگد،
اما هر راهی که می‌رود سرانجام به خود بازمی‌گردد.
گویی تمام راه‌های جهان به یک اتاق ختم می‌شوند؛ با تاریکی مطلق و آینه ای مبهم از خویش.
و شاید تمام رنج همین باشد؛
این‌که آدمی نمی‌تواند از خویش بگریزد؛
و در عین حال نمیتواند خویش را بیابد.
پس من مانده‌ام؛ میان بودن و نبودن، میان خاطره و وهم، میان خواستن و نخواستن و میان کلمه و سکوت.
نه آن‌قدر زنده‌ام که جهان را دوباره آغاز کنم،
نه آن‌قدر مرده‌ام که در تناسخ از خویش امید را بُکشم.
و شاید انسان همین است؛
موجودی که تمام عمر در جست‌وجوی راهی برای رهایی از خویشتن است و سرانجام درمی‌یابد تنها چیزی که همیشه برای او مانده، همان چیزی‌ است که از آن می گریخته است: «خویشتن.»
۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ۱۰۱