🐱 خیلی بزرگ و باشکوه بود. وقتی اونجا راه میرفتیم، یه حسی داشتم... انگار هر لحظه ممکن بود بزنم زیر گریه. یه جور ترکیب هیجان، غرور و خوشحالی بود؛ همون حالتی که اشکت دمِ چشمت جمع میشه... چی؟
جیمز: اون فقط داشت نگات میکرد. وقتی داشتی حرف میزدی، من با خودم فکر میکردم اینقدر با دقت نگاهت میکنه که بهموقع دستمال برداره تا اشکاتو پاک کنه.
September 3, 2026 42