مینشینم روی مبل کرم سالنش. پای چپ روی پای راست. سندل و کیف بزرگم همرنگ مبل و عسلیاش هستند.
بعد از بیش از یک ماه مینویسم.
چک میکنم. سه روز تا بشود یک ماه فاصله دارد.
دم عمیق میکشم و به این فکر میکنم که از چی بنویسم؟
از اینکه نتوانستم بروم بدنسازی چون، بدنم نیاز به ورزش اصلاحی داشت.
عصبیام کرد این ماجرا. اینکه از بین پنج نفر تنها کسی که آنقدر جسمش آسیب دارد که نمیتواند قدرتی ورزش کند منم.
در حالی که خاله دوبرابر من سن دارد و بیش از من خسته و ناسالم به نظر میرسد.
یا از اینکه استاد ویالنی که میشناختم به مذاقش خوش نیامد که رفتم محل آموزش را دیده بررسی کنم.
چرا؟ به خودش شک داشت یا محلش یا من؟
من که میدانستم باید برای بار اول بروم نگاه کنم تا سریهای بعد بدون اضطراب در تاکسی یا اسنپ بنشینم.
او چرا خوشش نیامد؟
یا از اینکه دقیقن سه روز از یکماه کم هیچ ننوشته و نخاندهام؟
از اینکه جنگ مرا آنقدر ترساند که از وحشت مرگ دست از زندگی کشیدم.
این جملهای احمقانه است.
از ترس مرگ دست از زندگی کشیدم؟
یا از ترس مرگِ زندگیای عادی زندگی عادیام به اغما رفت؟
باز منم و وحشت...
بلند میشوم. به سمت آبسردکن میروم. در حین برداشتن لیوان دو سبد میبینم. در یکی قاشق است و آنیکی خالی؟ پس قاشق برای چیست که الان نیست؟ یک چاینپتون کوچک کنجِ سمتِ من سبد میبینم. که دیدنش به خاطر در کنج سمت من بودن سخت شده.
لیوان را زیر لوله با رنگ آبی میگیرم. انگشتانم هلش میدهند. آن اهرم را. آن نمیدانم چهرا. آب میریزد. حبابها و صدای حبابها. لب جمع میکنم و «اووو» میگویم.
بعد ورزش باز نشستهام روی همان مبل و باز پای چپ روی پای راست.
باز لیوان یکبار مصرفی پر از آب سمت چپم است اینبار اما بهجای حباب به زمین تنیس نگاه میکنم.
جلوی پنجره کمی کج میایستم و نگاهش میکنم.
یکروزی. احتمالن، امیدوارم، اصلن حتمن یک روزی در این زمین این بازی را یاد میگیرم و پیش میبرم.
از کجا به کجا رسیدیم؟
از اینکه از دوستانم جدا افتادم و مجبور شدم تنها تنها به مکان دیگری برای ورزش اصلاحی بروم و حسابی از بدن و خودی که بدن را به این روز انداخته عصبیام، اینکه بعد از کلی حساب کتاب و توجه تا دمِ ثبتنام کلاس ویالن رفتم اما احتمالن او کم درک کرد یا من از درک آدمهای این روزها خارجمو ناکام کلاس کنسل شد، تا اینکه جنگ با دادن وحشت مختل شدن زندگیای عادی زندگیِ عادیام را مختل کرده.
مثلن در دو هفته سی قسمت فیلم دیدهام.
مثلن اینکه دیدن فیلم سینمایی رامکنندهی اژدها به من فهماند اگر روزی رفتم و برای گربه اقدام کردم آن گربه باید سیاه با چشمانی سبز باشد.
مثلن اینکه یک جلسه تراپی فقط کمی آرامترم کرد و بلندم نکرد اما جلسهی دوم امروز از جا بلندم کرد.
چرا چطور؟
چطور چطور چطور. اینطور که به نظر میرسد وحشتِ وحشتهای من سالهای سیاه سابقم است.
باید نامی برایشان بگذارم. برای آن سالها.
سال چی؟ سالهای چی؟
همانها که پس از بدترین اتفاق کل زندگی رقم خوردهاند. همانها که در درونشان نمیدانستم حالم اینقدر بد است ولی بد بودم. که به انکار زندگی و خودم به خاب و سریال پناه بردم. که کمترین خودم بودم. که بدترین خودم بودم. چون خورده بودم. چون زده بودندم. چون له شده بودم. همان سالها. آن سالها. چه بذارم اسمشان را؟
جهنمی. آتشی. مرگ؟ مرگ؟ میخاهم بگویم ققنوسی. سالهایی که که سوزاندند و کشتند و خاک و خاکسترم کردند. حالا در آمدم یا نیامدم؟ در آمدم.
نمیبینم که درآمده از آنها ققنوس است.
فقط میبینم که یکدور طولانی و عمیق و پررنجوزخموتاول آتش زدهاندم و سوختهام و مردهام.
پس بله ترسیدم. خانم ملاعلی هی گفت: «این مثل اون سری نیست عاطفه نترس.»
هی گفت. هی گفت.
این مثل آنسری طولانی و عمقی و غلیظ نیست عاطفه. نترس جانم.
توام آن نیستی. ققنوس شدن همیشه برای اولینبار سخت است.
وقتی یک سادهپرندهای و یکهو سوخته میمیری. تغییر از سادهپرنده به ققنوس سخت است.
اگر همان باشد هم برای ققنوسی که یکبار مرده هزاربار مردن فرقی ندارد دارد؟
چه میگویی برای خودت اینهمه؟
چه میگویم؟ چه میگویم. اینهمه گفتم که بگویم؟ که بگم؟ که برگشتهام و میخاهم باز بنویسم و شاید، بد نباشد بگویید بهتر است کدام مدل نوشتن در کانال را سر بگیرم و ادامه دهم. نه؟
کوتاه بلند. درونگرا برونگرا؟ موضوع مورد علاقه؟
که نوشتن برایم آسان شود.
@atefehataeiii
10
2
1July 11, 2025 629