کنار دریاچه، درست روی مرز آب و خشکی، ماهی‌ای افتاده بود. انگار چند… — azimy's digital diary. — TG.ME

کنار دریاچه، درست روی مرز آب و خشکی، ماهی‌ای افتاده بود. انگار چند دقیقه پیش، بخشی از همان جهانی بود که زیر سطح آب می‌تپید. جهانی که از بیرون، ساکت و رام به نظر می‌رسید، اما موج‌های ریز آن خبر از آشوبی دائمی می‌داد. و تو… تو روزی فقط یک ماهی نبودی. یک فرد از میان میلیون‌ها فردِ گونه‌ی خودت بودی. جهانی یگانه بودی. ادراک خودت را از آب داشتی، جایی را می‌شناختی، از چیزی می‌گریختی، چیزی را می‌بلعیدی، به سوی چیزی شنا می‌کردی. اکنون اما همان آب بی‌تفاوت از کنار تنت می‌گذرد؛ گویی هرگز تو را نمی‌شناخت حیات، روزی از دل همین آب سر برآورد؛ و حالا درست بر مرز همان آب ایستاده‌ام. موجودی که روی خشکی تکامل یافت، به پیکر بی‌جان موجودی آبزی نگاه می‌کند و می‌کوشد معنای همان موهبتی را بفهمد که هر دو روزی سر از آن برآوردند. چه چیزی از تو رفته؟ چه چیز کم شده؟ مگر همان مولکول‌ها، همان فلس‌ها، همان چشم‌ها هنوز اینجا نیستند؟ چه نامی بر آن غیبت نامرئی گذاشته‌ایم که ناگهان سنگ را از ماهی، و ماهی را از سنگ جدا می‌کند؟ شاید آنچه که آن‌ را «زندگی» می‌نامیم، مبارزه‌ای بی‌وقفه با آشفتگی جهان باشد؛ سرپیچیِ کوتاه ماده. تلاشی برای قرض گرفتن اندکی نظم از دل بی‌نظمی. از سر تصادف یا هر چیز دیگری، مجالی می‌یابی تا از دل آنتروپی با صرف کمی انرژی که به جایی از دنیا هم بر‌نمی‌خورد، خلاف جهت آنتروپی حرکت کنی و نظمی از مواد و مسیر‌ها بیافرینی؛ و مرگ، لحظه‌ایست که جهان آن وام را پس می‌گیرد. اگر چنین باشد، فاصله‌ی میان من و تو، از آنچه تصور می‌کنم بسیار کمتر است. طبیعت بی‌رحم است؛ نه از سر کینه، بلکه از سر بی‌تفاوتی. برایش فرقی نمی‌کند که قربانی، ماهی باشد، قورباغه، درخت، یا انسانی که ایستاده و با گلویی فشرده به این صحنه نگاه می‌کند. همین بی‌رحمی به آن شکوه می‌بخشد. با این حال، زیر همان آسمان آبی، میان ابرهای سفید و سبزیِ ساحل، مرگ زشت نبود. آرام بود. آن‌قدر آرام که برای لحظه‌ای شک کردم شاید مرگ، دشمن زندگی نباشد؛ تنها چهره‌ی دیگری از همان چرخه‌ای باشد که از نخستین قطره‌های آب آغاز شد و روزی، بی‌آنکه از ما اجازه بگیرد، از میان ما نیز خواهد گذشت. اما هنوز سوالم بی‌پاسخ مانده؛ سؤالی که از لحظه‌ی دیدنت رهایم نمی‌کند: این چه چیزی است که من را به تو خیره کرده؟ و آن چه چیزِ نادیدنی است که وقتی می‌رود، به آنچه که باقی می‌گذارد «مرگ» می‌گوییم؟! Absolutely #LostEurydice @Eurydiicee

July 30, 2026 868 3