برخیز و بگو قصه ز تاریخِ من و ما
از کابل و از بلخ و ز فرخار و بخارا
این مهدِ ادب، چشمهی انوارِ مصفا
شعر و غزلِ ما شده در دهر پدیدار
با واژهی شاهوار!
لفظِ دَریام، درّ دَری، شهد و شکر باز
در سینهی آفاق کند نغمهگری ساز
با شعرِ سنایی و نظامیست به پرواز
خوشنغمهترین واژه برونآید از این تار
با واژهی شاهوار!
فرهنگِ کهن، ریشهی پیوندِ دلِ ماست
این باغِ پر از گل، سندِ عزتِ دنیاست
هر بیتِ غزل، آینهی روشنِ فرداست
باید که ببالیم بر این گنجِ گهربار
با واژهی شاهوار!
در محفلِ رندان که سخن گشته ز امید
از قندِ دری تحفه به عشاق بیارید
بارانِ غزل بر لبِ این خلق ببارید
این جامه مپوشان تو به هر بیسر و دستار
با واژهی شاهوار!
این مایه و این مَفخَرِ ایرانی و توران
پیوندگرِ همدلیِ کابل و تهران
جاوید بماند به جهان نغمهی یاران
هرگز نشود سست چنین پایهی دیوار
با واژهی شاهوار!
باید که جهان پر شود از غلغلهی ما
وز شعرِ خوش و زمزمهی یکدلهی ما
تا دور شود تفرقه از قافلهی ما
در گوشِ زمانه برسد بانگِ خبردار
با واژهی شاهوار!
همراهِ سعید آی و بخوان نغمهی هجران
برکن همه از ریشه تو سردیِ زمستان
آید به بهاران اثرِ همتِ مَردان
روشن شود آیینهی این گنبدِ دوّار
با واژهی شاهوار!
#سید_سعید_سادات
@seyed_saeeid_sadat


