از آسیاب بادی سراغ نسیم را گرفتم. پاسخی نیامد؛ انگار رنگ باد از بوم طبیعت محو شده بود. آسیاب بادی وسط لالهزار سایهی مُردهی خود را میگستراند. در میانهی راه گذرم به قاصدکی افتاد. قاصدک میان انبوهی از گُلهای بابونه تنها بود. از او سؤالی پرسیدم؛ میگفت سخت در انتظار حزب باد است که در او انقلابی به پا کند و هر تکهی چتریشکلش با عصیانگری بهسوی بهار آزادی بتازد.
#داستان_کوتاه #سبحان_ثنائی #دلبر_یزدانپناه #داستان_فارسی #داستان_تألیفی #رئالیسم_جادویی


