مقدمهی مترجم
متن پیش رو برشی است از کتاب فیلیپ کی. دیک: از زبان خودش؛ حاصل ساعتها گفتوگوی صمیمانه، عمیق و گاه جنونآمیز گِرِگ ریکمن و فیلیپ کی. دیک در سالهای پایانی عمر فیلیپ (اوایل دههی ۸۰ میلادی). ریکمن در این گفتوگوها تریبون را تماموکمال به خودِ دیک سپردهاست تا بیواسطه و با همان لحن منحصربهفردش از جهانبینی، ترسها، شیوهی نوشتن و فلسفهی خاصش بگوید. قطعهای که برای ترجمه انتخاب کردهام (از فصل ششم کتاب)، گفتوگویی است دربارهی سالهای آغازین ورود دیک به دنیای نویسندگی، عادات عجیبوغریبش در حین کار، و بازیگوشیهای ذهنیاش با مفاهیم ادبی و فلسفی. ناگفته نماند که نوشتههای داخل کمانک (…) را خودِ گِرِگ ریکمن اضافه کرده. از این گذشته پانویسهای توضیحی به قلم اینجانب است.
کوکم کن تا کلمات جاری شوند
گِرِگ: چی شد که رفتی سراغ نوشتن؟
دیک: مادرم نویسنده بود، یا دلش میخواست نویسندهای بشه که کارهاش چاپ میشن. رمان و داستان کوتاه مینوشت. یه بار یه داستان کوتاه فروخت به یکی از این مجلههای دمدستی به اسم فمیلی سرکل. چهل دلار بابتش گرفت. کل چیزی که فروخت همین بود و بس. ولی این فکر افتاد تو سرم که نوشتن کار خیلی مهمیه.
#مجلهی_اسب #گرگ_ریکمن #فیلیپ_کی_دیک #امیرمحمد_شیرازیان #دلبر_یزدانپناه #نویسنده #نویسندگی #علمیتخیلی

