دار رای تنها در اتاقش نشسته بود و مراقبه میکرد. از پشت در موجی ذهنی دریافت کرد که حکم در زدن داشت. با نگاهی به در اراده کرد باز شود.
باز شد. «داخل شو، دوست من.» میتوانست این پیام را با دورآگاهی به ذهنش برساند، اما وقتی فقط دو نفر حضور داشتند، سخن گفتن محترمانهتر بود.
ایجان کی وارد شد. گفت: «امشب تا دیروقت بیدار ماندهاید، سرورم.»
#داستان_برقآسا #فردریک_براون #رامان_نقشبندی #امیرمحمد_شیرازیان #علمیتخیلی #مریخ


