یکی بود یکی نبود. در سرزمینی به نام شهر، ماشینی زندگی میکرد به نام گیوِر.
گیوِر با زنی ازدواج کرده بود که همه به او زن گیوِر میگفتند. گیوِر در حومهی شهر، نزدیک لبهی جهان زندگی میکرد، اما هر روز با خودرو سرِ کار میرفت تا برای مردی که به رئیس گیوِر معروف بود کاری بیاهمیت انجام دهد.
هر روز غروب از سرِ کار که برمیگشت، زنش میگفت: «به خانه خوش آمدی، گیوِر.»
گاهی وقتها به نظر گیوِر میرسید که کل جهان، همین چیزی که بود، حول محور او میچرخد و در این لحظههای سرشار از غرور، یقین داشت که خداسایه انتخابش کرده تا با بقیه فرق داشته باشد.
#داستان_کوتاه #چارلز_ای_فریچ #حسین_رحمانی #امیرمحمد_شیرازیان #علمیتخیلی




