باز پاییز از راه می‌رسد... و تو، هنوز نیامده‌ای. اما این بار، دلم… — کانال شعر و دکلمه و کلیپ — TG.ME

باز پاییز از راه می‌رسد...
و تو، هنوز نیامده‌ای.
اما این بار، دلم نمی‌خواهد در انتظار درها بمانم؛
تو را در آغوشِ شعرهایم می‌خوابانم،
آن‌قدر نزدیک که نفس‌هایت را حس کنم.

دیشب خوابت را دیدم...
روی برگ‌های زرد و نارنجی قدم می‌زدیم،
برگ‌ها زیر پایمان زمزمه می‌کردند
و تو دستانم را گرفته بودی و مرا به برکه‌ای پر از قو می‌بردی.
می‌دانستی چقدر عاشقِ پرنده و طبیعتم...
مرا سخت در آغوش کشیدی،
آن‌قدر که دنیا از یادم رفت،
و بر پیشانی‌ام بوسه زدی؛
بوسه‌ای که هنوز روی پیشانی‌ام نفس می کشد.

گفتم: «می‌شود مرا با خودت ببری؟»
گفتی: «نه... تو باید زندگی کنی.»
گفتم: «بی تو نمی‌توانم.»
گفتی: «می‌توانی... تو قوی هستی.»

دستم را آرام رها کردی،
نور شدی و رفتی...
و من ماندم؛
با تنی خسته،
دلی که هنوز در خواب پاییز است،
و خاطره‌ای که هرگز تمام نمی‌شود.



به قلم✍️
#زهرا_میرزایی (ارنواز)


🗓️✍️ 30شهریور 1405 ✍️ 🗓️


آیدی تلگرام کانال شعر و دکلمه
@Arnavaz1397
❤4
September 21, 2026 123 2