میخندم دوتا بچه شیطون اومدن قصه های منو گوش بدن؟ 🦊" یکم کنجکاو… — 𝙰𝚛𝚊𝚕𝚢𝚊 ⊹··┆Challenge — TG.ME

*میخندم
دوتا بچه شیطون اومدن قصه های منو گوش بدن؟
🦊" یکم کنجکاو بودیم..."
👠" اره!"
با لبخند اهی میکشم و ظرف شیرینیو برای روباه کوچیک میزارم و فکر میکنم.
🍂" میدونی زمانی از یک امپراطور شنیدم ققنوسی وجود داره که تا زمانی از امپراطوریشون محافظت میکرد اما بعدش ناپدید میشه"
🦊" چرا؟"
با لبخند کمی شیرینی میخورم ادامه میدم*
نمیدونم چقدر از قصه ای که شنیدم حقیقت داشت اما انگار زمانی بچه ققنوسس وجود داشت و در اون زمان وقتی موجودات باستانی پیدا میشدن باید به حکومت تحویلشون میدادن.
اما یک فرمانده وقتی بچه ققنوس رو پیدا کرد اینکارو نکرد.
خودش اونو بزرگ کرد بدون اینکه حتی گزارشش کنه؛ اون بچه تا سن ۱۸ سالگی رسید اما همیشه کسایی هستند که بخوان یک زندگی قشنگو از بین ببرن.
میگن اون ها برای بدست اوردن اون بچه دست به هرکاری زدن ولی اون فرمانده با جونش ازش حفاظت کرد و فراریش داد.
🦊" چقدر غم انگیز...."
*لبخند میزنم و سرتو نوازش میکنم
موافقم ؛ با اینکه میگن همین ادم ها بودن که کل خاندان ققنوس هارو کشتند چون ازشون میترسیدن ‌.
ولی اون فرمانده اون دختر کوچولورو درست مثل بچه ی خودش میدید؛ یک کودک عادی و زیبا.
🦊" اوه....."
*لبخند میزنم و نگاه اسمون میکنم
انگار بعدش اون فرار میکنه ولی چندین سال بعد درون یک پادشاهی یک ققنوس ظاهر میشه.
🦊" یعنی برگشت که انتقام بگیره؟"
سرمو تکون میدم*
طبق چیزی که از حرف هاشون فهمیدم.
اون امپراطوری جایی بود که فرمانده درونش شوالیه بود .

میگن وقتی یک ققنوس عاشق ادمی بشه برای حفاظت از باقی مونده ی اون فرد و راهی کردن روحش به جایی که اون روح میخواست برگرده میرن.
تا بتونن یکبار دیگه اونو ببینن.
🦊" غیرممکنه من هیچوقت همچین چیزی نشنیدم!..."
با لبخند سرم کج میشه *
🍂" منم همینطور "

اما انگار حتی اون ها هم انسانی ترین وجودیت رو دارن.
عادی ترین و در عین حال قشنگ ترین.

@justalittlebullshit
╭··⊹ᬉ
╰𝙰𝚛𝚊𝚕𝚢𝚊 🍁⊹··
┆#Challenge
    ·• @Arahlya •·
🕊1
September 8, 2026 7